خونه مامان و بابا
عصر جمعه است
روی تخت اتاقی که رمانی مال من بود دراز کشیدم
نور از پشت پرده تور اتاق رد شده و نقش همه گلهای ناز پرده رو پهن کرده روی دیوار و بعد کم رنگ تر روی کمد کنار پنجره
می تونم ساعت ها بشینم و در سکوت این صحنه رو نگاه کنم و به هیچی هیچی فکر نکنم
دلم می خواد این روزها به هیچی فکر نکنم
خرگوشی که نشسته روی یکی از طبقه های کمد پای چپش و خیلی آروم یکم آورده پایین و گذاشته نزدیک چشم مرغ دریایی طبقه پایین تر که چشمش از نور زیاد خسته نشه
چه خوبه که یکی حواسش باشه که خسته نشی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر