(هِ دو چشم) را از کِی میشناسم؟ از همان روز مصاحبه برای گرفتن دانشجوی دکتری. چه شبهایی که بعد از کار طولانی در لابراتوار با هم حرف نزدیم. خانهاش سر راه خانه من بود و شبهای سرد یا بارانی با ماشین تا میدان شهرادری میرساندمش. چه صحبتهای جالبی هم میکردیم! از ایران، از آمریکا، از کانادا، از هزار جای دنیا. از حقوق زنان و ... چه فیلمها و موزیکهای مشابهی هم داشتیم. اولین کنسرت با هم چقدر خوش گذشت. فهمیدم اهل سو استفاده نیست. در دانشگاه کار و بیرون دانشگاه رفاقت. بعد از دفاع اش با هم در تماس ماندیم. کمکم زمان گذشت و تماسها کمتر و کمتر. روز تدفین (ر) آمد.بعد از تدفین دوباره سوار قطار شد و برگشت. با هم کمی حرف زدیم ولی آن روز آنچنان خاکستری و غمگین بود که تمام انرژیام به پنهان کردن اشکهام گذشت. بعد از ده سال دوباره امشب میبینمش. خوشحالم که این جلسه کاری در پایتخت جور شد که به این بهانه ببینمش. موهاش سفید شده، کمی وزن اصافه کرده، کمی زیر چشمهاش گود افتاده، کمی از دیوانگیاش زیر سن و سال رنگ باخته، از کار آکادمیک بیرون زده ولی هنوز میشناسمش و برایم آشناست. همان (هِ دو چشم) که میشناختم! همان جا که ولش کردم، دوباره پیداش کردم! از زمین و زمان و سیاست و کار و ادبیات و فیلم همچنان میشود با او ساعتها حرف زد! بگذار پیشنهاد بدم لیوان سوم شراب را هم سفارش بدهیم برای ادامه صحبت. حیف! قبول نکرد! خسته به نظر میرسد. دعوتاش میکنم به ما سر بزند. به امید دیدار زود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر