رضا و سارا مرسی . خیلی موثر بود. باور کنید جدی میگویم. حرفهایتان را چند بار خواندم تا خوب بفهمم بس که بی دقت میخوانم. یک پروژه در چت تعریف کردم و تمام شرایط و امکاناتم را گفتم. راهنمایی کرد و قرار شد هر روز بهش گزارش بدهم. بشقاب غذا و سالادم را هم بهش نشان دادم و خیلی تعریف کرد البته یک قاشق سس پرکالری سالاد را با ماست اشتباه گرفت. هر هفته کوتاه در مورد روند پروژه ی فعال سازی و زندگی سالم اینجا نمینویسم . ببخشید آیدا اینجا اینقدر فیتنسی شد.
این مشق نوشتن از زبان طرف مقابل من را سرویس کرد بس که این چند روز بهش فکر کردم. هی بخودم گفتم تو که ثبت نام نکرده ای این مشق برای تو نیست بیخیال بشو. گفتگوی طولانی در نوشته هایم نیست ولی تیکه ای هست که میتوانم بنویسمش.
نیمه شب روشن و زیباییه . اومدم کنار ساحل. ساحل آرام است و نسیم دلنوازی میوزد. هوا طوری هست که هیچ شکایتی نشود داشت بخصوص وقتی سرت هم گرم باشد.از دور میبینمش که بسمتم می آید. نیلی عزیز من. در این غربت تنهایی با اینهمه رنج و استرس٫این بشر دنیایم را درخشان میکند. هر چند که خیلی بدقلق است و خیلی هم اذیتم میکند. بسمتش میروم بغلش میکنم. دوست ندارد بهش نزدیک شوم. پسم میزند و مینشیند و میگوید٬ ترسیدم٬از مترو پیاده شدم و اطرافم خالی و برهوت بود. چرا اینهمه راه آمده ام نصفه شب اینجا برای یک جزغل امانتی؟! کنارش مینشینم و لانگ درینک نصفه ام را میدهم بهش و جرعه ای مینوشد. بغلش میکنم بازوهایش لخت و سردند. پیراهن کوتاه و بی آستینش برای این هوا مناسب نیست. بیشتر در آغوشم میکشانمش و گرمش میکنم و میگویم چه خوب شد آمدی خیلی تنها بودم. ساکت نشست و جرعه جرعه نوشید . موهایش را بو کردم همان بوی خوب همیشگی ساکورا! دستم را در موهایش میبرم و حلقه های نرم و خرمایی روشن را تاب میدهم. میپرسم :خب پس تو نمیخوای دیگه منو ببینی؟ دلت میاد واقعا؟بدون اینکه سرش را برگرداند میگه: اره دلم میاد. این رابطه بدرد نمیخوره. مسیج های آخرت را ببین چیا بمن گفتی! سکوت میکنم.
دلم شکسته است .دوستش دارم. کنارش همه ی مشکلاتم را فراموش میکنم. خودش هم ته دلش دوستم دارد از رفتارهایش میفهمم ولی نمیفهمم چرا با خودش هم لجبازی میکند و مرتب مرا پس میزند. زنها واقعا موجودات عجیبی هستند. هر کاری میکنم رابطه مان بهتر شود بدتر میشود. زمان طولانی کنار هم روی سکویی مینشینیم و حرفهایی میزنیم فقط جهت خالی نبودن عریضه . سرش کمی گرم شده و باز همان نیلی رام و دوست داشتنی خودم شده. دلم نمی خواهد امشب تمام شود. همینجوری که حرف میزنیم و صورت و لبهایش را پشت سر هم تا جایی که خودش را از بغلم بیرون نکشد میبوسم و میگویم بی انصاف من دوستت دارم. تو اصلا چی میخوای از رابطه؟ جواب میدهد که یک رابطه ای میخواهم که نود درصدش رد فلگ نباشد.پرچم من برایش خیلی پایین است. بهش حق میدهم ولی یک چیزهایی هست که در کلمه نمیگنجد مثل آن روز که رفتیم ایکیا و حالی که با هم داشتیم . خیلی چیزها درون من میگذرد و گفتنی نیستند یا که بلد نیستم به کلمه دربیاورمشان. آخر چطور میتواند اینهمه علاقه و کشش را نادیده بگیرد. مگر کسی آدم فضایی داشته باشد و قلب نداشته باشد.
جیشش میگیرد. زمانم تمام میشود. راه میفتیم بسمت خیابان که تاکسی بگیریم.در راه میگویم یک سوالی میپرسم خواهش میکنم راستش رو بگو. با بی میلی میگوید باشه بپرس. میگویم دوستم نداری؟ میگوید که ندارد. تاکسی میرود و من تنها راه میفتم به طرف خانه. یعنی این آخرین بار بود هم را دیدیم؟ شاید نباشد چون هر بار میگوید که دفعه ی آخر است. اخبار جنگ را چک میکنم و سعی میکنم فراموش کنم که شاید دیگر نخواهد ببینمش. چه حیف! چه خالی! چه غمناک!
اول از همه، تمرینهای کلاس جداست. من برداشتم اینه که این بازیها برای همه کسایی که تو وبلاگ مینویسن.
پاسخ دادنحذفدوم: جات تو کلاس خالی.
سوم: وای از این آخرین بار که بارها تکرار میشن. هنوز بعد از سالها جاش درد میگیره وقتی یادش میافتم. وقتی نوشتهای مثل این رو میخونم. واقعا سخته کندن و بریدن و زندگی کردن.
نیلی جانم توانایی فهمیدن اینکه یه رابطه کار نمیکنه و تونستن تموم کردنش خیلی توانایی بزرگیه. دمت گرم که داریش.
پاسخ دادنحذف