۱۸ تیر ۱۴۰۵

روز هفتم درپی شکار ما

لابد کس‌وکار داشتن این‌جوریه که روزی که از خونه کار می‌کنی یهویی تصمیم بگیری ناهار بریم بیرون و یه ربع بعد توی رستوران با مامان، بابا، مامان «سین» و زوج همسایه‌ی روبه‌رویی و پسر قلمبه‌ی سه‌ماهه‌شون نشسته باشی و لنگ مرغ به نیش بکشی. داشتم فکر می‌کردم کی آخرین بار این آدما توی یه قاب بودن؟ هرگز.

یه بار مامان «سین» رو گذاشتم کنار. جواب باز هم شد: هرگز.
پسر قلمبه رو هم حذف کردم، شد: نوامبر ۲۵.
همسایه‌ها رو گذاشتم کنار، مامان «سین» رو برگردوندم... هی زدم عقب، هی زدم عقب تا فکر کنم رسیدم به سپتامبر ۲۰۱۶.

لابد کس‌وکار داشتن این‌جوریه که یه روز داریشون، دو روز نداریشون، سه روز داریشون. روز هفتم دیگه برای همیشه نداریشون.

امروز برای من روز سوم بود، برای سکای روز هفتم. همه داشتیم قربون قلمبه می‌رفتیم که سعی بیهوده می‌کرد خوابش نبره. دست راستم داشت می‌رفت نون رو بزنه تو حمص که ساعت روی مچ چپم مسج اومد: سکای توی گروه مسج داد: «بابام مرد.» دست راستم بی‌خیال حمص شد. من فقط نفسم رو دادم بیرون. چه خوب که هفته‌ی پیش برگشته بود پیشش. به حساب دکترا، هنوز یه بیست روزی باید وقت می‌داشت. لابد واسه همین دکتر شدن، چون ریاضیشون بد بود.

از خودم پرسیدم اگه «فیل» بود چی کار می‌کرد؟ به بهانه‌ی آوردن سس پا شدم و بهش پیغام دادم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر