۱۵ تیر ۱۴۰۵

خواب در خواب

در خواب راه می روم. به سمت خانه اش در شهر شیشه ای. لب دریای شمال، سرِ کوهِ دلپذیر.  در را باز می کند. نگاهش می خندد. می خندم. دستم را می گیرد. صورتم را لمس می کند؛ ولی لبهایم را‌‌ نه. کنار من می نشیند؛ ولی با فاصله.  مدتی گپ می زنیم. لیوانهایی که‌ خالی و‌ پر می شوند. به دستهایش خیره می شوم و انگشتانش. پشت دستهایم را لمس می کند با انگشتهایش. مردانگی ام زنانگی اش را می خواهد ولی دلم فقط حرفهایش را و نگاهش را. و دستانش را؛ و‌ نوازش انگشتان.

 از خواب بیدار می شوم.  هنوز در را نبسته است که چشمهایش را می بندد. سرازیر می شوم از کوه دلپذیر؛ و صدای کلاغهای بالاسر. تند تر قدم بر می دارم. و صدای کلاغها بلندتر و بلندتر. سرسام آور.

از خواب بیدار می شوم. دستهایم را روی میز گرفته است لای انگشتانش. لبهایم را آرام می بوسد و رها می کند. یک بوسهٔ کوچک؛  و اهلی می شوم. تا هر کجا بخواهد به همراهش خواهم رفت. جایی نمی رود و جایی نمی رویم. همانجا نشسته ایم. در سکوت. دست در دست. از دور صدای شکستن شیشه می آید. با آینه؟ یا یک قلب؟ یا بک قول؟ دستش را کنار می کشد از لا بلای انگشت‌هایم که خونین اند. چترش را باز می کند. باران خون می بارد.

از خواب بیدار می شوم. به سقف خیره می شوم. گلویم خشک است. از آن طرف تخت نگاهش می کنم. سر جایش نیست. ته سینه ام گیر کرده است تمام حرف‌هایی که شجاعت گفتنشان را ندارم. با انگشت‌هایم در تاریکی لیوان آب کنار تخت را پیدا می کنم. نفسم را حبس می کنم و در آب لیوان غرق می شوم.

از خواب بیدار می شوم. پیغامهایم را  چک می کنم. پیغام فرستاده است که پیغامی ندارد.پیغامش را پاک می کنم. خواب‌هایم را پاک می کنم. زلزله می آید و من زیر آوار می مانم. صدای یک کلاغ می آید. و صدای شکستن یک قاب.

از خواب بیدار می شوم. و‌دوباره راه می روم. در کنار یک دریای دیگر. در شهر ستاره ها. بی کوه. بی صدا.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر