امروز همکارم اومد کنارم نشست و گفت یه کم حرف بزنیم ؟
اصلا حالم خوب نیست.
همکارم پدری است ۴۳ ساله که یک دختر زیبای یکساله داره.
گفتم حتما بگو چی شده؟
نگران بود خیلی.
میگفت دیدی هر روز اوضاع داره بدتر میشه.
راست می گفت .دلم پیش مردم جنوبه.
دلم پیش کل ایرانه.
میگفت شیر خشک پیدا نمی کنه.نگرانه نکنه برای بچه اش غذا نباشه.
نکنه آب بره برق بره
همه چی بره.
دیگه توان دنبال کردن اخبار رو هم ندارم.
توان روحی ام صفره .
نمیخوام منفی بشه.
امروز جایی می خوندم:" گاهی می رسم به مرز توان، آنجا که دیگر حتی به قدر یک قدم پیمودن را نمی توانم ""
من شدیدا در مرز توانم .
هیچ پیمودنی را نمی توانم .
دیگر هیچ نمیخوام .
در پستوی زندگی آرامش را جستجو میکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر