قبل از اینکه برنامه ی وبلاگ نویسی شروع بشه، من یه سری دفترای نازک و نحیفی داشتم که توش مینوشتم و عادتهایی رو که میخواستم داشته باشم رو توش دنبال میکردم، هرروز تیک میزدم. و یه بخشی هم که دوست داشتم شکرگزاری هر روزه بود. عادت کرده بودم صبح به صبح ببینم چه چیزهایی دارم که اگه نداشتم کارم سخت میشد و خیلی بد میشد. یاداوری و نوشتنشون خیلی کیف میداد. مثل اینکه از نظر علم نوروساینس هم بعد از یه مدت سیناپس ها تغییر شکل میدن و ادم به جای اینکه همش افکار منفی بیاد سراغش، میره دنبال جستجوی مثبت ها. ( مثلا huberman lab جناب هوبرمان در پادکست وزینش یک قسمت عریض و طویل فقط مربوط به شکرگزاری داره) خلاصه برای من خیلی داشت خوب کار میکرد. تا اینکه وبلاگ نویسی شروع شد و دفترم از اون موقع داره تو کشو خاک میخوره و عادت زیبای شکرگزاری هم از سرم افتاد.
ولی زور این حس خوبِ شکرگزاری هم تا یه جایی میرسه به سختی های زندگی، بخصوص برای ما ایرانی ها و روزگاری که الان داریم زندگیش میکنیم. یه مرز باریکی هست بین دیدن مواهبی که داریم و شکرگزاری کردن براشون، با «فقط» دیدن بخش های گل و بلبل و toxic positivity طور.
مثلا بعد از ۱۸ و۱۹ دی، من سعی کردم بخاطر جگرگوشه از اخبار دور بمونم تا بلایی که زمان انقلاب مهسا سرم اومد، دوباره نیاد. غافل از اینکه بدن تروما رو در خودش نگه میداره و هرچقدرم بخوای محلش نذاری و به روی خودت نیاری که چه غم بزرگی بر زندگی آوار شده، اون بهت یاداوری میکنه و بعضا میکوبه تو صورتت با علائم روان-تنی. این شد که من بعد از نهایت تلاشی که برای دور نگه داشتن خودم از طوفان کردم، معده ام شروع کرد درد گرفتن و سه ماه تمام عاجز و مستاصلم کرده بود. غذام شده بود نون سوخاری و اوت میل با موز و چای بابونه. وگرنه؟ وگرنه از دردش سرمو باید میذاشتم زمین میمردم.
خلاصه که در اون شرایط ِوخیم ایران، دیدن کوه های آلپ و شکرگزاری کردن خودش toxic positivity محسوب میشد. کلاً عادت زیر فرش زدن همیشه بد است. با روان این کارو کردن که دیگه از بدترین هاست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر