تقریبا دو سال پیش از آخرین کارم اومدم بیرون، متوجه شده بودم که کار ۹-۵ واقعا برای من نیست، کاری که ساعت مشخص داره و باید کارت بزنی و گزارش براش پر کنی رو دیگه در ۴۰ سالگی نمیتونم.
اینه که اومدم بیرون و در مسیر پیاده روی شبانه به سمت مترو، اسم و رسم و لوگوی بیزنس جدیدم رو در با هوش مصنوعی ساختم و بعد چون ADHD منو قورت داده در حال رد شدن از قائم مقام، اکانت اینستاگرامشم راه انداختم.
بعد از ده سال کار کردن در بازار هنر که اتفاقا با همین خانوم کارپه شروع شد و دستیارش شدم (و چه دستیاری اونم، بذارین نگم چون خب واقعا هیچی نمیدونستم) تقریبا همه گالریهای خوب شهر رو یه دوری زده بودم و هیچ جا قرار نگرفته بودم، آخرین رییسم بهم پیشنهاد داد تا همه این تجربه رو جمع کنم و کار خودمو شروع کنم و منم چون بسیار impulsiveم همون شب شروع کردم.
وقتی رسیدم خونه، اولین مشتریمو پیدا کرده بودم.
اگه وقفههای سنگین و تاریک سال پیش رو در نظر نگیریم، خوب پیش میرفت، میلیان میلیان میلیان به توان میلیان نبود درآمدم ولی آشناهای خوبی پیدا کرده بودم، هنرمندای خوب با کارای خوب و برای من که عاشق هنر و دیدن کار و نوشتن از هنر و ویرایش و ترجمه متنهای هنری بودم این کار معناش بهشت بود، البته دروغ چرا، هر بهشتی وقتی وضعیتش از قدم زدن توش به کار کردن توش تغییر میکنه سخته، یه جایی واقعا کم میاری.
من تا امروز سعی کردم کم نیارم، البته که کم آوردم، دورههای خستگی، مریضی، بی اینترنتی، مشتریهای بدقلق و همه ایرادهایی که هر بیزنس دیگهای داره ولی واقعیتش وقتی دارم برای آرتیستام پورتفولیو درست میکنم تا رزومهها رو آپدیت و مرتب میکنم (و هی یاد وسواس آیدا سر پاراگراف و نقطه و ویرگولها میفتم) لبخند میزنم، این چیزیه که دوست دارم، این گشتن بین فرصتهای هنری و پیدا کردن چیزی که به درد بچههام و بقیه بخوره رو دوست دارم و گاهی چیزای عجیب هم میذارم، مثلا مسابقه مقاله نویسی با موضوع divine feminine که فکر نکنم برای کسی جز خودم جالب باشه ولی احساس میکنم دقیقا همین من و کارمو از بقیه متمایز میکنه، که انسانیم با علاقمندیهای فراوان و فقط خودم رو محدود به هنرهای تجسمی نکردم و نمیکنم.
مثلا اون روز خوندم ایده اولین کامپیوترها از دستگاههای بافندگی اومده و بعد درباره آدا لاولیس نوشته بود و نقشش به عنوان اولین برنامهنویس، میدونستین آدا دختر لرد بایرون بود، شاعر محبوب (نه برای من) که لیدی کارولین لمب (همسر لرد ملبورن، اولین نخست وزیر ملکه ویکتوریا) در موردش گفته بود کهmad, bad and dangerous to know
و همسر بایرون دخترشونو تنها و به دور از نفوذ و تأثیر پدرش بزرگ کرده بود. (داستان کارولین و بایرون هم خیلی غم انگیزه و کاملا شخصیت بیخود بایرون رو نشون میده).
خلاصه که اولین برنامه نویس دختر این شاعر اپلترا معروف ومحبوب انگلیسی بود، همونطور که اولین نویسندهی شناخته شده در تاریخ، پرنسس اینهدونا دختر اولین امپراتور و فاتح دنیا بود.
بله من و بیزنسم اینطوری با هم کار میکنیم، تو یه دنیای موازی از واقعیت از «آرت سین هنر»، جایی که خیال و ماجراجویی به شدت مورد تشویقه و it is encouraged.
جایی که سعی میکنم مثل یه صفحه معمولی دیگه برای تبلیغ رزیدنسی و فرصتهای هنری نباشه.
Kiana's Kreativity Hub رو راه انداختم تا به اطرافیانم و اطرافیانشون کمک کنم به چیزهایی که میخوان ولی حوصله کار کردن و سرچ یا پورتفولیو ساختن ندارن کمک کنم و واقعا هم دوستش دارم.
امیدوارم در آینده بیشتر دوستش داشته باشم، امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد.
https://www.instagram.com/kayskreativityhub
https://t.me/kkhubpublic
K.
🌀
해수 | ᚲᚦᛉᛁ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر