۲۳ خرداد ۱۴۰۵

قهرمان

 دیشب حدود ساعت یک ونیم بود داشتیم برمیگشتیم خونه ،خیابونا هنقدر شلوغ بود انگار مثلا تازه دم غروبه از بعد از باغ فردوس ترافیک شدید بود خیلی اروم حرکت میکردن ماشیناکمکم که میرفتیم جلو ماشینها یکی یکی رد میشدن یک جماعتی وسط خیابون وایستاده بودن ،وسط میدون تجریش ام یه جماعت دیگه بودن فکر کنم شربت میدادن به ملت دو طرف خیابونم ادمهای پرچم به دست یک صف طولانی حدودا از سر مقصودبیک تا بعد از پاساژ قاعم وایساده بودن وپرچما رو هوا یه شعاری ام میدادن که بند اولشو یادم نیست بند دومش ده تا شروط رهبری بود. اولش فکر کردم که خب چند نفرن الان تموم میشه دیگه ولی صف تموم نمیشد ماشین هم داشت از وسط اینا رد میشد .تو این چند ماه زیاد دیدیم از این صحنه ها دیگه عادی شده ولی اینا خیلی نزدیک بودن و طولانی 

یکم که رفتیم جلو اولش حس ترس بود زیادتر از همیشه، بعد دیدم اونا اصلا به ماشینا کاری ندارن تو حال خودشون دارن هوار میزنن ،به خودم گفتم مثلا فکر کن قهرمان شدی حالا هر رشته ورزشی بعد مردم واسط دالون دراز درست کردن وایسادن تشویقت میکنن لباساشونم همه مرتب ، خیلی حس خوبی بود مخصوصا اینکه هر چی جلو میرفتیم بیشتر مطمعن میشدم کاری با ما ندارن و بیشتر از تشویقاشون خوشم میومد . سیگار دستمو که اولش قایم کرده بودم اوردم بالا ودستمو بردم بیرون ، با لبخند فقط دو طرفو نگاه میکردم و اروم میرفتم، 

یهو دیدم یکی نزدیک ماشین میگه اخ ببخشید عزیزم، برگشتم نگاه کردم ،دستم که سیگار بود خورده بود به یک دختری که وسط خیابون وایستاده بود و ده تا شروطو میگفت نگاهش کردم با یک لبخند توماچ ، گفتم واای عزیزم واقعا ببخشید ندیدمتون اصلا . اونم با همون لبخند توووماچ تر از من و بسیار نایس گفت خواهش میکنم عزیزم شلوغه پیش میاد بفرمایید این گل برای شماست.  یه گل رز قرمز داد انداخت تو بغلم . فکر نمیکنم تو دنیا از این وضعیت ما ابزوردتر وجود داشته باشه  وهمچنان ادامه داره  وتموم نمیشه.

هیچ نظری موجود نیست: