۳۱ خرداد ۱۴۰۵

نمي توانستم  چيزي كه ديده ام  را باور كنم نميخواستم باور كنم اما ديده بودم ، حالا بايد چكار ميكردم ؟ مهماني بزرگ  سالانه عمه طلا بود در اصل اسم عمه ،ماهرخ بود اما بس كه طلا و جواهر داشت همه از پير و جوان به او عمه طلا ميگفتيم (ده سال پيش در خواب ، طلاها را جا گذاشت و جان به جان آفرين تسليم كرد) خودش هم شكايتي از اين نام گذاري نداشت شايد خوشش هم مي آمد . طلاها را طي ٥٠ سال زندگي با عمو عصار جمع كرده بود هميشه ميگفت نور به قبرش بباره به هر مناسبتي برايم طلا ميخريد و اين طور بود كه عمه طلا هم وزن هيكل ريزه ميزه اش طلا داشت. آن سال ، خانواده جديدي به خانواده بزرگ ما اضافه شده بود. نوه بزرگ عمه ام به تازگي ازدواج كرده بود و خانواده همسرش حالا در مهماني عمه طلا حضورافتخاري داشتند . مثل هميشه خانه پر از آدم بود و طبق رسم عمه ، چلوكباب ميخورديم هميشه خيلي خوش ميگذشت ، غذاي خوشمزه ، جمع صميمي موسيقي و خنده و ساعاتي كه همه از آن لذت مي برديم.  خانه عمه طلا سه طبقه بود با حياطي و بزرگ و مصفا،  ايوان بزرگ طبقه دوم هم به اندازه حياط قشنگ بود و وقتي دور هم جمع ميشديم محل جلسات دخترهاي فاميل! آن روز بعد از ناهار وقتي داشتم به طبقه دوم ميرفتم تا به جمع دخترهاي ايوان بپيوندم عروس جديد و مادرش را ديدم كه با هم در راهرو بالا پچ پچ ميكردند فكر كردم شايد ميخواهند به دستشويي بروند به سمت شان رفتم و گفتم دستشويي در آخر سمت راست است . خانم "ق" لبخندي زد و گفت ممنون عزيزم اتاق عمه جان كجاست ميخواستم زيپ دامنم كه پاره شده را درست كنم ماشاءالله اين قدر آدم اينجا هست كه جاي خلوتي پيدا نميكنم ! بيچاره چه بدشانسي آورده بود گفتم با من بياييد اتاق عمه بالاست معمولا هم كسي آنجا نيست ميتواند با خيال راحت كارتان را انجام بدهيد . مادر و دختر با مهرباني از من تشكر كردند و با هم به طبقه سوم رفتيم به اتاق راهنمايي شان كردم و گفتم حتما به جعبه خياطي هم نياز داريد و به سرعت رفتم تا پيدايش كنم بعد از اينكه پس از جستجو در چند تا از اتاق ها جعبه خياطي را پيدا نكردم، سراغ عمه رفتم و از او سوال كردم پرسيد الان اينها كجا هستند ؟ گفتم اتاق شما ،عمه طلا گفت بدو برو صداشون كن بيايند اينجا خودم جعبه خياطي را به آنها ميدهم آه از كارهاي اين عمه طلا  چه ايرادي داشت جاي جعبه را به من ميگفت تا به آنها ميدادم ؟ميخواستم زودتر به جمع دخترها بپيوندم تا الان هم از كلي از  ماجراها عقب افتاده بودم !!!با عجله رفتم بالا و همينكه در اتاق عمه را باز كردم با آن صحنه روبرو شدم: مادر و دختر هر كدام مشغول جستجو در ميز آرايش و پاتختي اتاق عمه طلا بودند !از تعجب خشك ام زد ، عروس هم از ديدن من  يكه خورد ،مادرش بلافاصله كشو را بست و گفت هيچ جا نيست اين جعبه وامونده ؟!؟تو پيدا كردي چيزي دخترم؟زبانم بند آمده بود نه ميتوانستم حرفي بزنم و نه حركتي بكنم . مادر به سمتم آمد و مچ دستم را محكم گرفت و گفت مشكلي نيست يك كاريش ميكنم !بعد به دخترش كه حالش خيلي بهتر از من نبود رو كرد و گفت بيا بريم حتما "م" دنبالت ميگردد! خداي من اينها داشتند وسايل عمه طلا را زير و رو ميكردند ؟ أصلا به چه اجازه اي اتاقش را مي گشتند؟بايد به عمه  ميگفتم؟اگر ميفهميد حتما جنجال به پا ميشد و كل  مهماني به هم ميريخت ! أصلا ممكن بود آبروريزي به پا شود . بايد چه كار ميكردم ؟از اتاق بيرون آمدم گيج شده بودم ، به حياط رفتم عروس جديد و " م" با آهنگ پلنگ چشم قشنگه مرتضي ميرقصيدند و همه دورشان حلقه زده بودند مادر عروس تا چشمش به من افتاد چشم غره اي رفت و رويش را برگرداند. غروب وقتي مهمان ها يكي  يكي با عمه طلا خداحافظي ميكردند خانم "ق" عمه را محكم در آغوش كشيد و گفت نميدونم چطور از مهمان نوازي تون تشكر كنم امروز را  فراموش نخواهم كرد٠ پنج ماه بعد وقتي در مهماني خانه يكي از اقوام دور ،عروس نوه عمه طلا را در حالي غافلگير كردند كه داشت كيف هاي خانم ها را زير و رو ميكرد، مادرم آهسته در گوشم گفت :عمه طلا خيلي زيرك بود ،طلاهايش را هيچ وقت در اتاقها نگهداري نميكرد وگرنه آن روز در مهماني ،معلوم نبود چه اتفاقي مي افتد! و بعد اضافه كرد بيچاره "م" با يك مشت دزد وصلت كرده بوده است 

۱ نظر:

J.run گفت...

به عمه‌ی مامانم عمه طلا میگفتن. نمیدونم چرا چون اسمش نبود. باید بپرسم دلیلش رو