در جاده به یه سمتی می رفتیم که بتونیم توی فضای باز و این هوای شیرین ، چایی بخوريم،
در فضای ماشین دکلمه ای با لحن و صدای خاص و دوست داشتنی کیارستمی پخش می شد:دکلمه فیلم جاده؛
"برای سهراب شاعر معاصر
جاده یعنی غربت ، باد ، آواز ، مسافر و کمی میل به خواب
یا نور ماه تابیده بر کوره راهی که قصد عبور ندارد
و یا کوره راهی می پیمایم بی سختی بی مقصد
یا در هر گذر چندین رهگذر به آرامی با شتاب از سویی به سویی " .
این تیکه از فیلم جاده کیارستمی با دکلمه خودش منو واقعا میبره توی یک حالی که کنده میشم از دنیا ؛
دوطرف جاده ای که می رفتیم ، درختان صنوبر بلندی بودند ،سر کشیده به آسمان که سایه شان جاده را پوشانده بود.
ماشین رو پارک کردیم.
نزدیک غروب بود.
غروب آفتاب بر مزرعه وسیعی که در جلویمان بود یکی دیگر از قاب های زیبایی بود که انگار نقاشی شده .
مکث های گاه به گاه در بین بدو بدو های زندگی در بین اینهمه شلوغی ، ریکاوری طور و restart است برام.
خیلی تلاش کردم سکوت کردن و مکث کردن را بین همه شلوغی های روزگار یاد بگیرم .
شاید اینهم در دسته تغییرات دهه ۴۰ باشه ، اینو میدونم که حالم با این مکث و سکوت بین اتفاقات در جریان خیلی خوبه .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر