بعداظهری با سین رفتیم ایت پلت اواسنتر، همه فضارو در اختیار حدودا هشتا ارتیتست گذاشتن که از دیروز تا اخر هفته کار کنن و جمعه نمایشگاهشون باشه.نقاشی مجسمه طراحی و... یه نفرشون عکاسی داشت کار میکرد با عکسای بچگی خودش یکم نگاه کردم یاد کارهای میم افتادم که پارسال قبل از جنگ داشتیم کار میکردیم برای نمایشگاه وموضوع مهاجرت بود . ازش پرسیدم استیتمنت کو گفت هنوز کامل نشده ،گفتم اتفاقا ما پارسال داشتیم یه کاری انجام میدادیم که نشد جنگ شد و دوباره اعتراضاتو... ولی یکی از بچهها همین بود اجراش .پرسید دقیقا چجوری بود ؟توضیح دادم که چون من مهاجرت معکوسیم یه سری از دوستام که ایران نبودنو سالهاست وارتیست بودن جمع کردم که کار کنیم ونمایشگاه بذاریم. یهو خوشحال شد گفت شما مهاجرت معکوسی؟ سر تکون دادم گفت منم هستم این دوتا دوستامم هستن دوتا از دوستاشو که نشسته بودن نشون داد. ادامه داد که من بیستو پنج سال امریکا بودم دوساله برگشتم گفتم تاحالا پشیمون نشدی؟ گفت نه اصلا گفتم ولی من از عید پشیمون شم همش دارم فکر میکنم برگردم ، یکی از اون دوستاشو صدا زد ، گفت میم ایشون میخوان برگردن .
اون دوتا معکوسیا اومدن سمتم و شروع کردن به حرف زدن که چرا میخوای برگردی گفتم بخاطر بچه. فهمیدم میم اینفلونسره و کلی میت اپ میذاره برای معکوسیا و خودشون سه تاهم همینجوری باهم دوست شده بودن. میم شروع کرد به تعریف کردن داستان خودش که بعد از سی وسه سال برگشته ودیگه حاضر نیست هیچوقت برگرده کانادا چون تازه داره میفهمه زندگی ینی چی، خیلی حرف زدیم بهشون گفتم وقتی ادمایی مثل شماها رو میبینم که واقعیتهارو میگین و باعث میشه اصلا به تصمیمم شک نکنم حالم خوب میشه. میم گفت یکی دوماه دیگه میت اپ گذاشتم حتما بیا حالت خیلی بهتر میشه .هیچوقتم به تصمیمت شک نکن و اینو بدون که ماها خیلی شجاعیم بخاطر تصمیم مهمی که گرفتیم.
الان یکساعته بسیار خوشحالو سبکبالم که اخخخخخ جون بازم بلیط نمیگیرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر