مامان چند روز دیگه میره و من بعد از مرگ بابا، هربار به خودم میگم آیا دیدار دیگهای هست؟ پدرم سه چهار روز بعد از اینکه آمده بود به دیدنم، ناغافل از دنیا رفت. یادمه یکبار تـوی اسنپ بودم، قدیما با رانندهها بیشتر صحبت میکردم. مرد شروع کرد از دخترش صحبت کردن، و من که هنوز یک ماه هم از رفتن بابا نگذشته بود و همهچی رو ول کرده بودم و رفته بودم سفر، توی یک شهر غریب، با لبخند به حرفهاش گوش میدادم. همون موقع تلفنش زنگ خورد و مرد از آینه بهم نگاه کرد و با خوشحالی گفت ازش حرف زدیم زنگ زد. و بعد با پدرانهترین لحن ممکن بهش جواب داد. در یک لحظه گوشی رو گرفتم دستم و تو دلم گفتم من هم از این فرصت استفاده کنم و به بابا زنگ بزنم. دفترچه تلفن رو باز کردم و رفتم روی شمارهش، تا عکسش رو دیدم واقعیت محکمتر از اون چیزی که باید به گوشم سیلی زد. هرگز تا آخر عمرم اون ناباوری و اون لحظه رو فراموش نمیکنم…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر