چه تجربهی عجیبیه وبلاگنویسی همراه با جمع، به عنوان وظیفه و روتین. حتی منی که هزارساله دارم وبلاگ مینویسم، طی همین چند روز مغزم شرطی شده که هر جور شده ده دقیقه پیدا کنم برای نوشتن. و هر جور شده به تعهدم وفادار بمونم و جر نزنم. عین وقتاییه که به نماز روزه اعتقاد داشتیم و هی مدام پس ذهنمون بود نمازه قضا نشه. خیلی وقتا به این فکر میکنم که روتینِ نوشتن یا فستینگ یا روتینِ یوگا، یهجورایی همون نمازخوندن و روزهگرفتنِ ایام قدیمه. هدف همهشون ایجاد نظم و استمرار و پایبندیه. کافیه از یه جا شروع کنی، خودش سرایت پیدا میکنه به باقی کنجهای زندگی.
پ.ن. وسط هزار حرف ناگفته و نانوشته، اومدم اینو بنویسم و برم. خیلی از زندگی خودم عقبم. خیلی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر