۲۷ خرداد ۱۴۰۵

به روزِ [شماره روز] چالش رسیدم و واقعاً باورم نمیشه این‌قدر حرف واسه گفتن داشتم! یعنی می‌دونستم کلی چیز تو ذهنم هستا، ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر واسه نوشتنشون ذوق و اشتیاق داشته باشم؛ جوری که هر روز و هر شب چند ساعت وقت بذارم، فکر کنم، بنویسم، پاک کنم، با کلمه‌ها کلنجار برم و دوباره از نو بنویسم. اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردم که این کار برام این‌قدر مهم بشه.

​وقتی پست روز اول رو می‌نوشتم، پیش خودم می‌گفتم تهِ تهش سه یا چهار تا پست رو بشه با اون شوقِ اولیه نوشت و بعدش لابد تمام. اما حالا از یه طرف همش از خودم می‌پرسم بعدش چی؟ می‌دونم که همیشه می‌تونم برم یه وبلاگ شخصی درست کنم و اونجا واسه خودم بنویسم، ولی واقعیتش اینه که همین «با هم بودن» قشنگه. این که می‌دونم یه جمعی هستیم که هر روز کنار هم می‌نویسیم و شاید نوشته‌هامون خونده بشه، یه حس و حال کاملاً متفاوتی داره.

​راستش این وضعیت برام دقیقاً مثل حسِ رفتن به تمرین‌های کندوئه؛ یه سری آدم که دور هم جمع میشن و با هم تمرین می‌کنن. خکر ساده از همه‌تون بکنم که تا اینجا همراهم بودین. واقعاً بدون این جمع و این انرژیِ مشترک، نوشتن تو این چالش اصلاً این‌قدر حال نمی‌داد.

هیچ نظری موجود نیست: