به روزِ [شماره روز] چالش رسیدم و واقعاً باورم نمیشه اینقدر حرف واسه گفتن داشتم! یعنی میدونستم کلی چیز تو ذهنم هستا، ولی فکر نمیکردم اینقدر واسه نوشتنشون ذوق و اشتیاق داشته باشم؛ جوری که هر روز و هر شب چند ساعت وقت بذارم، فکر کنم، بنویسم، پاک کنم، با کلمهها کلنجار برم و دوباره از نو بنویسم. اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که این کار برام اینقدر مهم بشه.
وقتی پست روز اول رو مینوشتم، پیش خودم میگفتم تهِ تهش سه یا چهار تا پست رو بشه با اون شوقِ اولیه نوشت و بعدش لابد تمام. اما حالا از یه طرف همش از خودم میپرسم بعدش چی؟ میدونم که همیشه میتونم برم یه وبلاگ شخصی درست کنم و اونجا واسه خودم بنویسم، ولی واقعیتش اینه که همین «با هم بودن» قشنگه. این که میدونم یه جمعی هستیم که هر روز کنار هم مینویسیم و شاید نوشتههامون خونده بشه، یه حس و حال کاملاً متفاوتی داره.
راستش این وضعیت برام دقیقاً مثل حسِ رفتن به تمرینهای کندوئه؛ یه سری آدم که دور هم جمع میشن و با هم تمرین میکنن. خکر ساده از همهتون بکنم که تا اینجا همراهم بودین. واقعاً بدون این جمع و این انرژیِ مشترک، نوشتن تو این چالش اصلاً اینقدر حال نمیداد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر