۲۴ خرداد ۱۴۰۵

چهاردهم ژوئن

دیروز صبح که بچه رو می‌بردم کلاس موزیک دیدم نوشتن که جشنِ سنت ژَک توی شهر مثل هر سال برگزار می‌شه و یادآوری بسیار تمیزی بود که یادم بیاد پارسال همین موقع با دوست‌هامون رفتیم جشن سنت‌ژک بلکه شنبه سنگین رو کمی راحت‌تر بگذرونیم… یادمه که خیلی از خانواده‌های همکلاسی‌های بچه‌ها رو می‌دیدیم اما نمی‌شد باهاشون حرف زد. چی می‌گفتیم؟ از دیروز جنگ شده تو ایران؟ اونها چه می‌فهمیدن جنگ چیه. جشن پارسال برای من از روشن‌‌ترین خاطره‌هایی شد که فاصله خیلی بزرگی تجربه‌ کردم بین خودم و فرانسوی‌ها… تجربه دیدن این فاصله در جنگ ۱۲ روزه برای من همراه با بهت و نامیدی زیادی بود. بعدتر در ماه‌هایی که جنگ نبود منجر شد من رابطه‌م با فرانسه و مردمش رو برای خودم بازتعریف کنم… 

بچه رو گذاشتم تو کلاس به آ پیام دادم گفتم امروز جشنه تو شهر و یاد جشن پارسال افتادم که عجب روز مزخرفی بود. گفت چی بود پارسال؟ گفتم همون که فردای جنگ بود، که رفتیم جشن دیدیم صدا رو نمی‌تونیم تحمل کنیم و رفتیم نهایتا خونه شما پیتزا سفارش دادیم؟ گفت دختر عجب سال مزخرفی بود انگار ده سال گذشت…و واقعا انگار ده سال گذشت… 


هیچ نظری موجود نیست: