باید میرفتم یه شهر دیگه تا برم تو یه جلسهای و شب قبل هیچ نخوابیده بودم و صبح سردرد داشتم و بارون شدیدی هم گرفته بود و دو سه روز گذشته درستحسابی روی داکیومنتی که باید تو جلسه ارائه میدادم کار نکرده بودم و خلاصه همهچیز مهیا بود که پیغام بدم جلسه رو کنسل کنم. ولی فکر کردم آیدا، انسان باش و برو. دو ساعت توی راه فرصت داری که روی داکیومنتت کار کنی. همیشه انجام دادن هر کاری، ولو ناقص، بهتر از انجام ندادنشه. اون یکی آیدا گفت اوهوع، خانوم آیدا، ملکهی بهتعویقآنداختنهای مدام، چه امروز واسه من مِل رابینز شده. علیرغم تمام اینا لباسی که هم مناسب آفتاب باشه هم بارون پوشیدم و از خونه زدم بیرون. یه امتیاز مثبت.
وسطای جلسه، خانومه گفت آفرین آیدا، من بهت میگم آیدای اینتنشنال. دارم میبینم که چه هر ایدهای رو که داری وسطای کار رها نمیکنی و واقعاً انجامش میدی و تعهد داری بهش. هر ایرانی دیگهای جای تو بود، پا نمیشد تو این هوا بکوبه بیاد اینجا. پنجدقیقه قبلش یه تکست میداد که ببخشید سرم یا دلم یا معدهم درد میکنه نمیتونم بیام. با خودم فکر کردم اوه اوه، جستی ملخک.
برگشتنه، برای اینکه خودمو تشویق کرده باشم، از کافهی معروف شهر دوبای چاکلت توتفرنگی گرفتم به عنوان جایزه. و؟ و تو جاده که بودم، فکر کردم کاش بشینم هر روز هر موردی که بهم برمیخوره یا جا میخورم رو بنویسم، به عنوان یوزر منوال. هر چی خوشحالم میکنه یا دلم میخواد دیگری برام انجام بده رو هم.
و؟ و خودمو مجبور کردم این ویکند پام رو از خونه بیرون نذارم تا تمام خردهکارهای عقبافتادهمو انجام بدم و تو دو لیستم رو به روز کنم. هوای ابری و بارون هم مزید بر علت شدن البته. الان شنبه ظهره. یکشنبه شب میام اعلام میکنم آیا موفق شدم یا نه.
پ.ن. یادم باشه در مورد نسبت مستقیم خشم و توقع بنویسم هم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر