توی همین چند روز متوجه شدم وبلاگ نویسی اینطوری و هر روزه ریزه کاری هایی داره که تا ننویسی متوجه نمیشی. اینکه چقدر از کجای زندگیت بگی و چجوری بگی و کجاهاش رو لزومی نداره بگی که هم منظورتو برسونی، هم دل رو نزنه هم زیادی اطلاعات نده و… واقعا هنری است. باید اقرار کنم که نوشته های آیدا سهل و ممتنع است. به نظر ساده میاد ولی وقتی کاغذ سفید جلوت باشه و یه لوکوموتیو بخار تو مغزت ، دیگه اونقدرم که با خوندنش فکر میکنی، ساده نیست.
نه که چیزی نباشه برای نوشتن، بلکه حس اینجا که میدونی خوانده میشی ( ولو سه نفر) ، با توی دفتر خودم که میبندمش میذارم توی کشو خیییلی توفیر داره. اونجا جریان سیال میاد ، اینجا هی باید فکر کنی چی رو چجوری بگم!
حالا احتمالا برای ایدا این تفاوت بین اینستاگرام و وبلاگ هست، اونجور که میگفت.
از ۴:۳۰ که به جگرگوشه شیر دادم بیدارم. اون خوابید و من بیدارم و دارم لیست کارها برای این دو سه روز باقیمانده تا اومدن مامان اینا رو مینویسم. اینکه چه روزایی کدوم کارها رو بکنم. همیشه از آخر به اولم. یعنی جگر رو که گذاشتم مهد میرم مارکت هفتگی تا گل بخرم. تا سه روز دیگه حتما تر و تازه میمونه. مارکت یه فضای دلبازه نزدیک دریاچه که رشته کوههای آلپ از اون دور مثل کارت پستال پیداست. عاشق اینجام. اینجا که میام یهو همه چی کند میشه و حول گل و نان و زیتون و سیزیجات تازه میگرده. بی فکر اینکه دنیا چه خبره و امروز چه استرس هایی داری. دیدن پیرزن های سانتی مانتال و دل به نشاط که انگار مهمترین کار روزشون رو دارن انجام میدن، بهم احساس وصل بودن به زندگی میده. حباب بی خیالی من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر