۰۴ تیر ۱۴۰۵

روز ببست و یکم _ قریه‌ی مردمان خوشبخت

ساعت نزدیک سه صبحه و من تازه یه گوشه‌ی دنج‌پیدا کردم و واسه خودم شدم بالاخره! نتونستم بیام نشد! اینجا آنتن افتضاحه . کورترین نقطه‌ی شمال اومدیم انگار. اونقدر ضعیفه که هیچ وی پی انی کار نمی‌کنه حتی خط عادی موبایل. 
حرف نزدن و ننوشتن تو اینجا اذیتم کرده واقعا حس می‌کردم‌ یه چیزی گم کردم. 
اومدم بخوابم دیدم یه گووشه از تختی که به من دادن، آنتن ریزی داره و سریع دست به کار شدم. 
صبح تا بیدار شدم پیرهن سورمه‌ای چیندارم رو پوشیدم و رفتم پیاده‌روی تو شالیزار کنار ویلا. نزدیک بود بیهوش بشم از اونهمه قشنگی و سبزی بی‌انتها.  فردا هم می‌خوام برم. باید برم‌خلوت کنم با خودم اگر شد. باید با خودم فکر کنم. با خودم حرف بزنم و آروم کنم خودم رو. خیلی امروز خودم رو اذیت کردم. حسابی ناراحتم از دست خودم.
تو شالیزار همش می‌گفتم به قول آیدا "قریه‌ی مردمان خوشبخت" ...قریه‌ی مردمان خوشبخت...
نسیم خنک و خوبی میاد. دخترک و دوستش نشستن و یه دیز دارن حرف می‌زنن. شغال‌ها دارن زوزه می‌کشن. بقیه هم خوابن و صدای خر و پفشون میاد. 
فقط منم که مغزم شلوغ و خسته‌ست و هنوز نخوابیدم. ولی فر دا درستش می‌کنم. نمیذارم اینطوری بمونه.
درستش می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست: