از رامین رضائیان یه بار پرسیدن تا حالا گریه کردی بخاطر فوتبال؟ گفت اووو قربون شکلت برم تا دلت بخواد ما ته همه تورنومنتا آخرش با گریه چهارگوشهی زمینو بوسیدیم اومدیم بیرون. یه دبه گذاشتیم بغل دستمون که بعد از باخت اشکا رو بریزیم توش. دیدم راستم میگه شادی جمعی چه گمشدهایه که سالیان ساله از این مملکت رختشو بربسته و اصلا شاید یه دلیلی که انقدر همه فردی فردی و دستاورد شخصیای و هرکی به فکر خودشی شده اینه که اصلا پیروزی جمعی وجود نداره یا بیمعنا شده. برگشتم به عقب. دیدم آخرین شادی جمعیم برای نود و شیش بعد از برد روحانیه. رفته بودم میدون ولیعصر و دیدم یه گروه بزرگی از چیزی که منم خوشحالم خوشحالن. چقدر کیفور شدم. این تجربه جمعی. اون پسری که کنار جدول ولیعصر شعار میداد به یاد هشتاد و هشت، هرکه از اینجا گذشت. من به ما بدل شده بود.
اون روز میگفتم گاهی وقتا حسرت میخورم به کسایی که به یه کالتی، گروهی، ایدهای، کائناتی، مذهبی چیزی باور قلبی دارن من دیگه به هیچ چیزی تعلق ندارم برای هیچی حاضر نیستم جون بدم برای هیچ فکری حاضر نیستم دفاع جانانه کنم شاید زندگی اونجور معناش میشد. تولستوی تو کتاب اعترافاتش میگفت من یه جایی میخواستم خودکشی کنم و رفتم دنبال معنای زندگی تو همه دینا و مذهبا و باورا آخرش دیدم تو محتواشون هیچی نیست یه روز داشتم تو پایین شهر مسکو قدم میزدم دیدم یه سری فقیر خیلی خوشحالن گفتم وا اینا که وضعشون از من خیلی بدتره اسکلی چیزیان شاید. نگا کردم دیدم نه. اونا یه باور قلبی به دین و خدا دارن که میگن خدا اینو رسوند دمش گرم خداروشکر. اگه خوبم نیستم اون نمیخواد بخواد میرسونه.
امشب ع گفت جمع شیم بازی ایران بلژیکو ببینیم. دیگه برام مهم نیست کی توشه چی توشه انقدر احساسات متناقضی میدیا بهت داده گاهی خودت گنگ میشی فقط میدونم دوست دارم به یه چیزی وصل کنم خودمو که خوشی جمعی کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر