۲۳ خرداد ۱۴۰۵

ا توی پادکستی که امروز گوش می‌کردم، مهمان برنامه درباره دوران مراقبت از مادر مبتلا به آلزایمرش گفت قانونم برای مادرم این بود که آیا با این کار اذیت می‌شود یا نه. اگر قرار بود اذیت شود نمی‌گذاشتم آن کار انجام شود.

یاد گربه‌ام افتادم. الف متوجه شد که احوالاتش عادی نیست. من نمیخواستم با این شرایط مواجه شوم و بی‌حالی‌ش را می‌گذاشتم پای خستگی‌اش. تا اینکه شب دوم دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. 

از سوار شدن توی ماشین بی‌زار بود. از بچگی همینطور بود. هروقت که نوبت وقت واکسن داشت من از چند روز قبل از استرس خوابم نمی‌برد. آن شب هم با این‌ که بی‌حال بود، توی ماشین عصبانی بود و خودش را به باکسش می‌کوبید. باران به شدت می‌بارید. به کلینیک اول که رسیدیم به در بسته خوردیم. هیچ‌جایی را بلد نبودیم. به هر کلینیکی که گوگل مپ نشانمان می‌داد می‌رفتیم. 

به کلینیک دوم که رسیدیم، گربه را ازمان تحویل گرفتند و گفتند شما بیرون باشید. من می‌دانستم اجازه نمی‌دهد کسی لمسش کند. ترسیدم. به الف گفتم من نمی‌توانم اینجا بمانم. می‌روم بیرون توی ماشین . صدای جیغ زدن‌هایش را می‌شنیدم و در را پشت سرم بستم. 

از هیچ چیزی سر در نیاورند. توی چشم‌هامان نگاه کردند و گفتند باید بروید جای دیگر که دستگاه خاصی دارند. احتمالا مشکل از خونش باشد.

سه‌نفری برگشتیم خانه. تا صبح کنارش بودیم و گریه کردیم. حالش خوب نبود. می‌لرزید و نفس‌هایش خس‌خس می‌کرد.

صبح زود رفتیم به یک کلینیک دورتر. من بازهم بیرون ماندم. الف گریه می‌کرد و کاری از دستم برنمی‌آمد. یک ساعتی معاینه طول کشید. گفتند مشکل از قلب است. کلی سخنرانی کردند و در آخر گفتند درمان قطعی ندارد فقط برای مدت محدودی مثلا چند ماه قابل کنترل است. راهی که پیش پای‌مان بود اتانازی بود. گفتند وقت دارید فکر کنید و تصمیم بگیرید.

الف هم دیگر نتوانست توی کلینیک بماند. باهم از آن‌جا زدیم بیرون. کلینیک وسط جنگل بود. توی جنگل با صدای بلند هر دو گریه می‌کردیم. جمله‌ای که میان اشک‌ ریختن تکرار می‌کردم این بود: ما این‌جا غریب و تنها چه غلطی می‌کنیم.

تنها چیزی که می‌دانستیم این بود که ما هم نمی‌خواستیم بچه هفت ساله‌مان  را اذیت کنیم. چند ساعتی آن‌جا ماندیم. راه برگشت طولانی‌تر بود. این بار دو نفری برگشتیم خانه. خانه‌ای خالی، که دیگر کسی تویش منتظرمان نبود.

هیچ نظری موجود نیست: