از پیادهروی طولانی برگشتم خونه و خزیدم زیر پتوی اخراییرنگم. موقع رفتن، پنجرههای خونه رو باز گذاشته بودم. هوا ابری بود و خونه حسابی خنک شده بود. خزیدم زیر پتو و فکر کردم چه دلم گریپفروت میخواد.
دلم برای روزمرهنویسی تنگ شده. نه که ننویسمها، ولی نوشتنم شده در حد کپشن اینستاگرام. اونجا جلوی چشم هزار نفره و دست و بال آدم تا حدی بستهست. اینجا اما انگار دارم با خودم پای تلفن حرف میزنم و خواننده هم پشت دره و داره حرفامو میشنوه. هیچکدوم هم به روی هم نمیاریم.
دو تا ددلاین دارم، فردا و پسفردا، و هنوز جفتشون نصفهن. من سردمه و خزیدهم زیر پتو و دلم گریپفروت میخواد. تو یخچال داریما، ولی دلم میخواد یکی برام قاچ کنه از وسط، تو شکم هر دو قسمت رو با قاشق آبلمبو کنه، رو یکیش شکر بریزه و رو یکیش نمک، بذاره تو اون بشقاب مورد علاقهم، از کشوی قاشقچنگالا اون قاشق صدفی Muji رو انتخاب کنه، بذاره تو یه سینی بیاره بذار بغل دستم رو تخت. پیشونیمو ماچ کنه و بگه پاشو برات گریپفروت آوردهم.
چیزی که این سالها خیلی میس میکنم همینه. همین که یکی بلد باشه گریپفروتت رو چه جوری قاچ کنه، بدونه چاییتو دوست داری با چی بخوری، اینکه صبحونهی روزای جمعه باید چی باشه. فلان کفش رو که میبینه بدون اینکه ازم بپرسه میخره و بدیهیه براش که اگه آیدا الان خودش اینجا بود بیشک همینو میخرید. راستشو بخوای، یه پله در میون از این آدما داشتهم تو زندگیم. آخریشون همون اکس اسمشو-نبر م بود که چهار سال با هم زندگی کردیم. دقیقاً همچین آدمی بود. میدونست کی بیاد یه گیلاس شراب بده دستت کی یه لیوان ویسکی. میدونست سس سالاد رو چهجوری دوست داری و میدونست اون آیفون قرمزه رو حتماً آیدا دلش میخواد.
حالا؟ حالا اینجا برعکس! هر چی اونجا آدمای زندگیم لوسم میکردن و لیلی به لالام میذاشتن، اینجا برعکس. هموطن یه جور، غیر هموطن که دیگه ناجور. آخر مهموننانوازیان. ممکنه بری خونهشون و ساعتها اونجا باشی اما یه لیوان آب بهت تعارف نکنن. معمولاً رو میزشون هیچ خوراکیای نیست. و به ذهنشون هم نمیرسه که چیزی بهت تعارف کنن. اصلاً چیزی به نام «تعارف» براشون تعریف نشده. بعد فکر کن منی که مامانم رهبر تعارفیهای جهانه و اگه سر شام کمتر از ۲۵بار به من که دخترشم غذا تعارف کنه آروم نمیگیره، ببین اینجا چی میکشم. اون اولها که شروع کردم به معاشرت کردن با خارجیها، میدیدم وقتایی که میان خونهی من از میزی که چیدهم چه ذوقی میکنن، و هر بار نمیفهمیدم چرا. خب طبیعیه که روی میز، چند مدل مزه و خوراکی باشه و چند جور درینک بهشون تعارف کنی، وا! تا اینکه منم متقابلاً رفتم خونههاشون و تازه دریافتم اوه، آها. و تا اینکه دریافتمتر، که مدل اونها رو هرگز برنمیتابم.
اولهاش فکر میکردم خب فرهنگشونه و عادت میکنم. بعد اما کمکم دیدم از یه جنس دیگهست. یهجور بیمبالاتیه، نه فرهنگ. من فکر میکنم اگه یکی برات مهم باشه و دلت بخواد بهش توجه نشون بدی، این چیزا برات طبیعی میشه. حدس میزنم بیشتر از فرهنگ، به خصلت شخصی آدمها برمیگرده. و راستش، هیچی ترنآفتر از آدم بیتوجه و بیمبالات نیست.
حالا؟ حالا اینکه یکی گریپفروتت رو دو قاچ کنه و یکیشو نمک بزنه و یکیشو شکر که پیشکش، این که یکی برات یه هدیهی کوچیک بخره که فلان روز به یادت بودم که پیشکش، اینکه دست خالی نیان خونهت که پیشکش، همین که بعد از یک ساعت ازت بپرسن آب یا چایی میل داری (ویسکی و شراب و اینا هم نهها، آب یا چای)، همین باعث میشه از شادی اشک تو چشمام جمع شه.
سلام مامان، کاش هیچوقت گذارت به کانادا و کانادایی نیفته، بای.
پ.ن. آخیش! اینکه وبلاگ به آدم نمیگه سهمیهی حرفزدنت تموم شد و برو ده تا جملهتو پاک کن تا بذارم پابلیش کنی، همین یکی از مهمترین مزایای وبلاگنویسیه. سلام وبلاگ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر