۰۴ تیر ۱۴۰۵

بیست و پنجم ژوئن

 یک سال پیش، بیست و‌پنج ژوئن چهارشنبه بود. از کجا یادمه؟ چون سه‌شنبه صبح آتش‌بس شده بود‌ و من رفته بودم سر کار و اتاقی رو انتخاب کرده بودم که ترجیحا کسی رو نبینم. راه و بی‌راه بغض کردم و سخت گذشت خلاصه. چهارشنبه از خونه کار می‌کردم و راه و بی‌راه اشک‌‌ می‌آمد. دیدم‌ نمی‌تونم کار کنم، زنگ زدم دکترم یک وقت اورژانسی گرفتم برای بعداز‌ظهر. ظهر به مرد‌ گفتم ساعت سه و‌نیم وقت دکتر دارم با تعجب گفت‌ چرا؟ بدون نگاه کردن بهش، گفتم حالم خوب نیست و‌اشکم‌ سرازیر شد. 

پیش دکترم فقط گریه کردم، از فشاری که تو اون دوازده روز تحمل کرده بودم. از رفتاری که از همکار و رئیس و در و همسایه دیده بودم. از اینکه چرا از دیروز که آتش بس شده من حالم بهتر نمی‌شه… اون موقع هنوز مفهوم ترومای جمعی رو‌ نمی‌شناختم… دکتر ده روز استعلاجی داد و زدم بیرون. مشغول ادامه گریه‌م بودم که تو اولین میدون حواسم به حق تقدم نبود و کوبیدم به ماشینی که با سرعت از میدون رد می‌شد…  از بیست و پنجم ژوئن، اون آفتاب داغ کنار میدون که می‌خورد به سرم یادم میمونه و اشکی که بند نمی‌اومد… پلیس اومد و آمبولانس. پلیس تست الکل گرفت، زخمهای راننده ماشین رو پانسمان کردن، آرومش کردن و اومدن سراغ من… هنوز در حال گریه بودم. گفتن شوکه شدی ولی اوکیه همه چیز، نگران نباش فقط سر تکون میدادم و ادامه گریه… به مرد زنگ زدم، گفت با دخترها بیام برت داریم، گفتم اصلا فکرشم نکن که بچه‌ها منو با این حال ببینن. کنار خونه دوستم بودم و رفتم گفتم منو برسونید خونه… تمام مسیر تا خونه رو گریه کردم. فردا و روز بعدش هم گریه کردم تا کم کم اشک‌ها رفتن کنار. سفر آلپ هفته بعدش رو مجبور شدیم با ماشین دنده‌ای بریم. اما همون سفر بود که منو ذره‌ذره به زندگی برگردوند. 

هنوز هم بیشتر کابوس‌هام این شکلیه که دارم رانندگی میکنم و یک ماشین از کنار میاد می‌کوبه بهم و از خواب می‌پرم.


هیچ نظری موجود نیست: