۰۶ تیر ۱۴۰۵

میله‌های سبز دانشگاه تهران

 رمان‌های آب دوغ خیاری، بیشتر از اونجه به نظر میاد تو مسیر زندگی من تاثیرگذار بوده.

همون‌هایی که کل داستان کش مکش های عشق و‌عاشقی لیلی و مجنونا بود. 

این تصویر تو ذهنم بود که جوونی یعنی همین، درس بخونی بری دانشگاه، که از پشت میله‌های سبز دانشگاه تهران رد بشی. همون بزنگاه، یه مجنونی سر برسه و یه دل نه صد دل عاشق بشه. 

که اصلا چی بشه؟ هیجان جوونی رو تجربه کنن. که اصلا به هم نرسن . یه یواشکی دزدکی برن عشق و‌حال و مهمونی و دلبری.


 همین یه تصویر سینمایی، تو ذهن نوجوون من، کل مسیر زندگیم رو‌عوض کرد. به سمتی که الان انقد زندگی‌های نکرده دارم، که میترسم بچه‌دار بشم و به بچه‌ام حسودی کنم. 

کاش حداقل دانشگاه تهران میرفتم.

کاش حداقل عاشق میشدم. 

کاش حداقل یه بار از پشت اون میله‌های فرضی رد میشدم.

کاش حداقل یواشکی دست عشقمو‌میگرفتم‌تو‌خیابون «راه میرفتم»

کاش حداقل یه قراری میذاشتیم که هیشکی ازش خبر نداشت. 

کاش حداقل .. یه کم جوونی میکردم. حالا شاید اگه میله‌ها سبز نبود هم مشکلی نداشت.

هیچ نظری موجود نیست: