۲۸ خرداد ۱۴۰۵

در تو جه می گذرد وقتی جهان در گذر است .

 بعد از اومدن از شرکت با تمام خستگی که داشت مثل هر روز ورزش اش رو باید انجام می داد .
طبق برنامه امروز روز ورزش استقامتی اش بود.
حدود ۴۵ دقیقه ورزش کرد ، ساعت ۷ شده بود‌.خسته و له.چهارشنبه آخر هفته و بی انرژی.
براش پیغام روی تلگرام اومد که جلسه وبینار شروع شد :
"موضوع : در تو جه می گذرد وقتی جهان در گذر است ."
یادش اومد که وبینار ثبت نام کرده سریع لب تاپ رو باز کرد و آنلاین شد .حدود ۱۰۰ نفر شرکت کرده بودند.
ساناز صدوقی رو خیلی وقت بود می شناخت، سخنران جلسه بود.
می دونست همیشه از بین حرفهای ساناز چیزی برای یاد گرفتن وجود داره ،
این بار هم کلی از دوساعتی که توی جلسه بود لذت برد، توی جلسه صحبت شد که پشت هر کدوم از حس هایی که داریم چه باور و ارزشی در ذهنمون نهفته است .
مثلا وقتی باور داریم که ما اون آدم قویه هستیم و نباید کم بیاریم
ولی اینطور نیست و لازم نبست حتما ما اون آدم قویه باشیم کنار دیگران .شاید باوره اشتباهه شایدم باوره درسته و داره کمکمون میکنه.
ساناز همیشه باعث می شد عمیق تر فکر کنه .مکث کنه نگاه کنه، یک زاویه دید جدید به مسائل پیدا کنه .
.چقدر دوست داشت این حس رو.


هیچ نظری موجود نیست: