۱۹ خرداد ۱۴۰۵

۶ از ۳۰

 هنوز تو تختم که آرمین زنگ می‌زنه. ســـــــــــــــلااام. از دی به این‌ور دیگه حرف نزده‌یم با هم. اول که اینترنت قطع شد و دستم از دنیا کوتاه شد. بعد هم که اینترنت گرون‌قیمت وصل شد، آرمین از اونا بود که حاضر نشد پول بده به اونا یا از حتی از اینترنت دوستاش استفاده کنه که پول داده بودن به اونا.

از دی با هم حرف نزده بودیم و حالا یه‌هو اسمش افتاده بود رو گوشی‌م. سختم شده بود. دوری آدما رو سخت می‌کنه. برای چند دهم ثانیه مکث کردم حتی، که گوشی رو بردارم یا برندارم. خر نشو آیدا. برداشتم. دوستی‌هایی که ما داریم -من دارم- قدمتش و عمقش زیاده. ممکنه سفت بشه یا سخت بشه، اما بعد از پنج دقیقه حرف زدن جوری نرم می‌شه انگار که آب از آب تکون نخورده. این‌بار اما، آرمین که تعریف کرد و من که تعریف کردم، هر دو حس کردیم آب از آب تکون خورده. هر کدوم‌مون رو یه سیل جدا با خودش برده بود. صد بار بغض کردم و ده بار گلومو صاف کردم و این‌جوری بودم که آیدا، گریه نکنیا. گریه نکردم. ولی هردومون رو سیل برده بود.

راجع به آنتونی حرف زدیم. از هر دری گفتیم و طبق همیشه‌مون از ته دل خندیدیم. گفت هنوزم می‌تونیم ساعت‌ها بخندیم. این خوبه.

خوب بود.

گوشی رو گذاشتم و با خودم فکر کردم سیل این‌دفعه‌ای، یه جایی منو برده که دیگه دوستام و آدمای امنم هم توش نیستن. حس تنهاافتادگی عجیبی می‌کنم. در این حد که ممکنه ازین تصمیمای رادیکال بگیرم که اصلا پشت سرتو فراموش کن و خیره شو به وبرو و به یه لایف‌استایل جدید یک‌نفره فکر کن. همون لحظه با خودم می‌گم آیدا، تو آدم لذت‌بردنی، خر نشو. آرمین گفته بود ببین، اگه خودتو بزنی به کسخلی، تهران الان بهترین جاست واسه‌ت. فکر کردم الان دیگه اوضاع یه جوری شده که انگار دیگه راهی ندارم جز این‌که خودمو بزنم به کسخلی، چه ونکوور بمونم چه برم تهران.

هیچ نظری موجود نیست: