دستم درد میکند. امروز همه چیز سخت جلو میرود. از صبح ناراحت و مغموم بیدار میشوم. صبحانه را رو به راه میکنم . فکرم ناراحت توافق است. نمیدانم چه میشود. نمیدانم جواب خون بچهها و پدر مادرهای داغدار را که میدهد. زندانیهای سباسی و اعدامیها چه میشوند. قیمتهای نجومی و هزار چیز دیگر. همه چی مغزم را پر کرده. امروز از آن روزهاست که هی ویدیوها را میبینم و گریه میکنم. امروز دوست دارم همهش ناراحت باشم و گریه کنم. چه اشکالی دارد. به کجای جهان برخواهد خورد.
دستم درد میکند و قلبم غمگین است. اما اینجا را دوست دارم. سعی میکنم هر روز همهتان را بخوانم. بعضی وقتها میخواهم وسط نوشتههایتان بگویم عه من هم همینطور اما سختم است کامنت بگذارم. هنوز بلد نیستم راستش را بخواهید.
امروز بیشتر شما دوستان دور ولی نزدیکم را خواندم.
امیدوارم فرداهای بهتری انتظارمان را بکشد.
من هنوز امیدوارم هرچند به زور اما امیدوارم
۱ نظر:
بعضی وقتها میخواهم وسط نوشتههایتان بگویم عه من هم همینطور اما سختم است کامنت بگذارم. هنوز بلد نیستم راستش را بخواهید.
اا . من هم همین طور!
ارسال یک نظر