۲۷ خرداد ۱۴۰۵

۱۴ از ۳۰

 یه پست خیلی طولانی نوشته بودم. دکمه‌ی پابلیش رو زدم و بعد رفتم تو صفحه‌ی اصلی وبلاگ که اگه غلط تایپی داره درستش کنم. نبود. چندتا پست رفتم پایین‌تر. نبود که نبود. برگشتم تو داشبورد بلاگر و گشتم دنبال پستم. اصلاً وجود خارجی نداشت. د، مگه می‌شه؟

عصر بود. ال منتظر بود نوشتنم رو تموم کنم بریم بیرون شام بخوریم. تق‌تق‌تق‌تق زده بودم رو کی بورد و بنده‌خدا رو نیم‌ساعت معطل نگه داشته بودم و سپس با افتخار زده بودم رو دکمه‌ی پابلیش و یه کش مبسوطی هم اومده بودم انگار یه کتاب چاپ کرده‌م. و وقتی اومدم چک‌ش کنم، نبود که نبود. مگه می‌شه؟!

ال گفت اشکال نداره، بشین دوباره بنویس. اتفاقاً خوبه که ذهنت رو ورز بدی که دوباره همونا رو یادت بیاره. ال همیشه نیمه‌ی پر لیوانه. من اما این‌جوری بودم که برو بابا، کی حوصله داره دوباره بشینه نیم کیلومتر جزئیات بنویسه. و اصلاً مگه تو گشنه‌ت نیست و مگه معطل من نیستی؟ ال می‌تونه ساعت‌ها منتظر بمونه و اخلاقش تکون نخوره و تازه منو هم تشویق کنه به این که take your time. از این‌همه سعه‌ی صدرش خیلی خوشم میاد. کلاً از مردی که صبور باشه و سعه‌ی صدر داشته باشه و به دل آدم راه بیاد خیلی خوشم میاد. ولی از اونا که خودشون رو در ظاهر خونسرد نشون می‌دن اما در واقع کلافه‌ن و بعداً ده مدل تیکه می‌ندازن و انتقام می‌گیرن اصلاً خوشم نمیاد. انگار همه‌ش در حال مسابقه‌ن. در حال تیک زدن تو-دو-لیست. 

گفتم بریم. گفت مطمئنی؟ می‌تونیم صبر کنیم تا دوباره بنویسی‌ها. گفتم آره بابا، مطمئنم. کلید خونه رو برداشتم و با همون پیرهنی که از صبح تنم بود رفتم طرف در. ال گفت به نظرم یه ژاکتی چیزی بردار. گفتم سرد می‌شه یعنی؟ گفت ونکووره‌ها. 

از صبح یه پیرهن کوتاه رکابی سفید تنمه که پر از گل‌های ریز سرمه‌ایه. بیدار شدم دوش گرفتم پیرهنه رو پوشیدم یه صندل پام کردم رفتم کافه. از این‌که فکر نکنم چی بپوشم خوشم میاد. از این‌که بالاخره به اون فصل ونکوور رشیدیم که مجبور نباشیم هی اخبار آب و هوا رو چک کنیم هی پیش‌بینی کنیم دو ساعت دیگه چه‌قدر چتر و کاپشن و بوت لازم داریم، خوشم میادتر. هوای بیرون عین هوای شمال، شرجیه و گرماش مطبوعه. هرچند برای خود کانادایی‌ها این گرما یه شوک فرهنگی محسوب می‌شه و نمی‌دونن باهاش چی‌کار کنن. رفته بودم کافه یه قهوه بخورم برگردم که اما پلن‌ام عوض شد و همونو رفتم دانتاون، محل کار ال، یه چیزی رو بگیرم. اون‌جا که رفتم باز پلن عوض شد و اون چیزه رو برنداشتم و برگشتم خونه. هوا خیلی گرم بود بنابراین تصمیم گرفتم کل خونه رو تمیز کنم چون همیشه تصمیم‌های منطقی من این‌جوری‌ان. جارو که تموم شد رفتم دوش گرفتم و یه بشقاب مزه درست کردم، هویج و کرفس و خیار و خیارشور و سالامی و چوب شور و حمص، که بیام چارزانو بشینم رو مبل و شروع کنم برسم به کارای عقب‌‌افتاده‌م، که ال پیغام داد دارم میام بریم شام. دوباره پیرهنه رو تنم کردم نشستم پای لپ‌تاپ به وبلاگ‌نوشتن، تا این که ال اومد و هر چی نوشته بودم پرید و حالا دوباره با همین پیرهنه دارم می‌رم بیرون. 

حالا چرا دارم می‌نویسمش؟ چون هنوز برام عادی نشده با یه لباس خنک و راحت چند مدل جای مختلف برم و فکر نکنم چی روش بپوشم که نگیرنم که پیرهنم چه قدر کوتاهه که یقه‌م چه قدر بازه که فلان که بیسار. حالا تهران هم که بودم ده پونزده سالی می‌شد که شال سرم نمی‌کردم و چیزی به اسم مانتو نمی‌پوشیدما. ولی همیشه کلی فکر می‌کردم چی بپوشم که هم حجابی نباشه هم بهم گیر ندن. اصلاً واسه همین شد که هیتو رو اختراع کردم. دلم نمی‌خواست تن بدم به سیستم. دلم نمی‌خواست لباسام زشت باشه چون که حجاب. و دلم می‌خواست لباسام جوری باشن که با همون برم بیرون و با همون برم مهمونی و با همون برم خرید و توشون راحت باشم. دلم می‌خواست بقیه رو هم از شر لباس فرم برای بیرون رفتن خلاص کنم. این شد که رفتم هیتو رو درست کردم. با این‌حال، حتی بعد از گذشت سال‌ها، هر بار، هر فاکینگ باری که می‌خواستم برم بیرون، علی‌رغم ظاهر جسور و خونسرد و حق‌به‌جانب‌ام، این دغدغه‌‌ای هر لحظه ممکنه یکی به ودش اجازه بده یه چیزی بهت بگه یا بگیرنت یا چه‌میدونم وزرا و فلان باهام بود. بعد از مهسا که دیگه تبدیل شد به یه وظیفه و جنگ هرروزه و بار ذهنی‌ش بیشتر هم شد. واسه همینه که میام یه پاراگراف طولانی در این باب می‌نویسم که چه‌جوری از صبح تا شب موفق شدم با یه پیرهن رکابی کوتاه در چند جای شهر حضور یابم و به ذهنم نرسه که باید لباسمو عوض کنم یا باید به جای صندل، کفش بپوشم. 

حالا اصلاً چی می‌خواستم بگم؟! می‌خواستم بگم راه که افتادیم بریم شام، قدم‌زنان که داشتیم می‌رفتیم طرف Uncle Abe's، تو ذهنم مرور کردم ببینم چی نوشته بودم تو پستی که ناپدید شد. ببینم دوباره می‌تونم اون لحن رو دربیارم اون‌همه دیتیل رو دوباره توضیح بدم؟ دیدم نه. یعنی نه که نشه‌ها، ولی مثل متن اول نمی‌شه. چرا؟ زیرا نوشتن برای به مثابه تراپیه. وقتی می‌نویسم دارم یه چیزی رو تعریف می‌کنم که نکته‌ی مد نظرم رو برسونم. اما همین که یک بار برای یکی تعریف‌ش کنم برام کافیه. انگار رسالتم انجام شده. حوصله ندارم دوباره همونا رو بشینم از اول بنویسم. نوشتن برام به مثابه عبور کردنه. می‌نویسم و می‌گم و رد می‌شم. کم پیش میاد نوشتن نگهم داره و دلم بخواد برگردم و مکث کنم. دلم می‌خواد قصه‌مو تعریف کنم برم. حالا اگه ناپدید شد هم دیگه کاریه که شده. فردا یه قصه‌ی دیگه درمیارم ازش.

هیچ نظری موجود نیست: