۲۵ خرداد ۱۴۰۵

یکشنبه ، بیست و چهار خرداد ، چهارده ژوئن

 

صفحه رو باز کردم و دیدم علی رغم اینکه توی روز چندین بار موضوعات مختلف از ذهنم گذشت برای نوشتن، الان نمیدونم چی بنویسم. چطور بنویسم. فقط میدونم که باید بنویسم چون چالشی هست که انتخاب کردم انجامش بدم. دارم با خودم فکر میکنم ، صرف انجام دادنش کافیه. برای من. بذار بیهوده، بذار بی مخاطب.

یکی از بهترین تجربه های سال اخیرم ، شرکت توی یه کلاس نویسندگی بود. سال افتضاحی بود. چیزی هم ننوشتم. ولی از اول با خودم گفتم که برو ، صرفا چون دوست داری بری، بذار بیهوده باشه! خیلی هم تجربه های خوبی توش بود، خیلی هم لذت بردم، خیلی هم یاد گرفتم. فکر کنم بهترین نکته اش ولی این بود که توش از خودم هیچ توقعی نداشتم. به هیچی نمیخواستم برسم. هیچ چیزی قرار نبود تیک بخوره. هدف خاصی ، برنامه ی خاصی نبود. رفتم که تجربه اش کنم. 

این جا هم ادامه ی همون تمرین رو دارم میرم. عصر داشتم روزمره ام رو مینوشتم. توی دفترم. و فکر کردم چرا نه توی وبلاگ؟ وقتی دیده میشی، چه تفاوتی داری با تنهاییت؟ به احساسات خودم و تجربه شون فکر میکردم. اینو دوست دارم. که سوال های تازه بپرسم از خودم. نه تئوری. وقتی ضمن تجربه ی چیزی ، با بخش تازه ای از خودت مواجه میشی و سوال های تازه ای از خودت میپرسی. به نظرم رشد همین جوریه. هی بیشتر میشی انگار. هی خودت رو بیشتر و عمیق تر تجربه میکنی. میفهمی.

حالا؟ تصمیم گرفتم نوشتن رو بیهوده پیش ببرم. هر روز بنویسم. بدون اینکه هدفی داشته باشم. هرچند برام خیلی سخته ، اینکه پشت کاری، لحظه ای - تو بگو نفسی - هدف و برنامه نباشه ، مضطربم میکنه، ولی تمرین کنم. تمرین بیهودگی . به دردم میخوره.

هیچ نظری موجود نیست: