۲۵ خرداد ۱۴۰۵

روز یازدهم من و وبلاگ

 در روز یازدهم این چالش اعتراف میکنم که چنان عشق پنهانی به وبلاگ نویسی داشته ام که انگار منتظر بوده ام آیدا مرا دعوت کند مثل اون فامیلی که در عروسی اول خودش را خجالتی نشان میدهد بعد یهو میرود وسط قرهای غلیظ میدهد هم نه بلکه مثل اینکه آن فامیل از ابتدای عروسی با قر غلیظ وارد مجلس بشه عمل کرده ام :))

هر روز که مینویسم چندین بار چک میکنم ببینم چند نفر مطلب مرا خوانده اند. بین این چک کردنها همه ی پست ها را میخوانم مبادا مطلبی را از دست بدهم حتی معمولی ترین روزمرگی ها. همیشه عاشق این بودم که نامریی بشوم و به خانه های مختلف بروم و ببینم چجوری زندگی میکنند چه دغدغه هایی دارند و چه لذت هایی را تجربه میکنند. الان هم این حس را دارم که از پنجره ای به پنجره ی دیگر میروم. یاد آن زمانی میفتم که در بلاگفا یک کامیونیتی داشتیم و چقدر پرشور و هیجان بودم مرتب . صفحه وبلاگ های بروز شده و کامنت ها  را رفرش میکردم به انتظار کامنت های دوستان نادیده.

مهمترین اتفاق های زندگی من از دنیای وبلاگ آمد. اولین بار در وبلاگ نسوان داستانی خواندم درباره ی زنی که بخاطر ارضا نشدن جنسی در زندگی مشترکش داشت چمدانش را میبست. و در ذهنم جرقه زد که آهان یعنی این موضوع ارگاسم چیه که بخاطرش طلاق میگیرن؟ من که هیچی نمیدونم. بعد شروع کردم به تحقیق و خواندن و حرف زدن در یاهو با آدمهای مختلف و پرسیدن برای سردراوردن از ماجرا. و ماجراهای بعدی و تراپی رفتن بخاطرش و در یک روز خوب در تیرماه تجربه ی اولین بار ارگاسم در بیست و هشت سالگی با وبلاگ نویسی که عاشقش بودم. و بعد طلاق. بله وبلاگ در زندگی من عامل  خیلی مهم و لذت بخش آگاه کننده و آزاد کننده بوده . بعضی از پستهای آهو نمیشوی و نسوان را چندین بار میخواندم انگار بین سطرها دنبال اسراری میگشتم و دنیای محدودم گسترده تر میشد پهن میشد بی مرز میشد و بالاخره درها باز شد و من  آزاد شدم و پرواز کردم. 

در این شانزده سال بعد آن ماجراها تصمیم های شجاعانه و مستقل زیادی گرفته ام. روابط مختلفی را تجربه کرده ام. از دایره ی امنم بیرون رفته ام و ریسک کرده ام. هر کاری دلم خواسته کرده ام و نگذاشته ام حسرتی بدلم بماند. من زندگی ناکرده ی بسیاری از اطرافیانم را زیست کرده ام.تابو ها و مرزها را شکسته ام و حقم را از زندگی گرفته ام. مادرم که فقط از گوشه هایی از داستان من خبر دارد اعتقاد دارد که من تمام تلاشم را کرده ام تا تمام کثافت ها و زشتی های دنیا را به او نشان بدهم . آخر مادرم یک جوجه ی دبستانی است که دنیای بزرگسالی را برنمیتابد و همین باعث شده بود من تا بیست و هشت سالگی یکبار هم ارگاسمی تجربه نکنم.باعث سالهای طولانی تراپی شد که بتوانم ازش متنفر نباشم . جلسات طولانی گریه های بی پایان. در نهایت وقتی خودم آرام شدم او هم برایم شد جوجه ی دبستانی عزیز بی نوای من که نتوانسته از پیله اش بیرون بیاید و پروانه شود.  

هیچ نظری موجود نیست: