هفته پيش مهمان زوج هنرمندي بودم كه سي سال از باهم بودنشان ميگذرد . از آن آدم هاي جذاب و نابي كه همه دوستشان دارند و هر جا هستند مثل آهن ربا عمل ميكنند. يك دسته گل بزرگ بابونه خريدم و يك شيشه شراب قرمز !وارد خانه شدم و آن قدر همه چيز زيبا و جادويي بود كه حس كردم ،آليس ام در سرزمين عجايب. در گوشه گوشه خانه گلدان هاي كوچك و بزرگ خودنمايي ميكردند اينجا و آنجا تابلوهاي نقاشي ،مجسمه هاي دست ساز مرد و … به وقت شام ، وقتي از هارموني در اجزاي كل خانه و وسايل و سازگاري شان با آنها تعريف ميكردم ، روجا خنده اي مستانه كرد و گفت ما از اول اين طور نبوديم خيلي زحمت كشيديم تا به اين هماهنگي جادويي رسيديم !مثلا من عاشق گل ها هستم و عرفان حتي از يك گلدان كاكتوس هم نميتواست نگهداري كند ، ولي وقتي عشق من را به گل و گياهان شناخت ، روز و هفته اي نبود كه بدون گل از در وارد شود ! عرفان با مهرباني دست اش را گرفت و گفت ،مگر ميشد بدانم تو چيزي را اين همه دوست داري و من به آن بي اعتنا باشم و دوستش نداشته باشم… ديرتر وقتي پياده به خانه برميگشتم مثل هميشه در مورد همه آنچه ديده بودم و شنيده بودم فكر ميكردم ، با خودم به اين نتيجه رسيدم كه كل ماجرا به دوست داشتن مرتبط است ،يعني موضوع تعيين كننده فقط و فقط همان دوست داشتن است …وقتي كسي را دوست داري ،وقتي كسي دوستت دارد …
۰۲ تیر ۱۴۰۵
همه كساني كه من را مي شناسند خوب ميدانند عاشق گل و عطرم هر هفته براي خودم گل ميخرم و هرچقدر هم بي پول باشم از خريد عطر چشم نمي پوشم . وقتي ازش گله كردم كه چطور در همه اين سال ها فقط سه بار به من گل هديه داده و يك بار عطر آن هم به اصرار خودم ، شانه بالا انداخت كه هر دو بي معني اند به نظرش. گل شاخه اي خريدن دور ريختن پول است و عطر ،بوي تن آدم را عوض ميكند ! بحث كردن با او فايده ندارد و به قول برادرش وقتي موضوعي را باور داشته باشد ، هيچ چيز نميتواند نظرش را تغيير بدهد . به خودم گفتم به جهنم، نه برايم گل بخود و نه عطر ! خودم براي خودم ميخرم و خودم را متقاعد كردم كه آدم هايي در سن ما قرار نيست در رابطه بر سر اين جزئيات اذيت بشوند
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر