۲۹ خرداد ۱۴۰۵

اندر حکایت جمعه/ روز شانزدهم

مهمون داشتیم. بعد شام‌چایی و شیرینی اوردم و تازه نشسته بودم که گربه از ته خونه شیرینی رو دست آقای مهمون دید و مثل پلنگی که آهو دیده باشه خیز برداشت شیرینی رو بقاپه. دیدمش داره حمله میکنه بلند شدم جلوشو بگیرم، نفهمیدم پام قفل شد، دامنم تنگ بود ، چه اتفاقی افتاد که انگار یکی منو بلند کرد یک متر جلوتر چهاردست و پا کوبید زمین. گربه که چنان ترسید رفت تو اتاقش تا دوساعت بیرون نیومد. باقی هم از خنده پخش زمین بودند. خیلی جدی پاشدم خودمو تکوندم و به روی خودم نیاوردم که مچ دست چپ و ژانوی چپم داغون شده. حالا مهمونها رفتند مچ دست راستم که چندسال پیش شکسته بود گفت من چرا درد نگیرم. خلاصه که الان له و لورده نشستم. گربه هم معلوم نیست کجا خودشو گم و گور کرده جلوی چشمم نباشه.

مهمونها هم حتمن تو راه کلی خندیدن به اون لحظه. بازم خداروشکر جاییم نشکست که واقعن وقتش نبود الان

هیچ نظری موجود نیست: