۰۹ مهر ۱۴۰۵

Parasite

سال ۹۸ من طرح تخصصم رو در مرز کرمان و بلوچستان شروع کردم و خانوم عین در شهری کوچک در خود استان بلوچستان. وقتی از بلوچ‌ها حرف می‌زنم از فقر، نبود امکانات، نبود آگاهی و محرومیت مطلق حرف می‌زنم. بلوچستان فقط چابهار و شهرهای توریستی نیست. خیلی گسترده‌تر و فراتر از اون چیزی است که وقتی با هواپیما در فرودگاه پیاده می‌شید و بعد در هتل ساکن می‌شید و با تیم توریستی و لباس‌های خنک و رها در ساحل زیبایش قدم می‌زنید، عکس می‌گیرید و استوری می‌کنید. زیر تمام این زیبایی و قشنگی فقر و محرومیتی پنهان است که شما هیچوقت نمی‌توانید راجع‌بهش فکر کنید. حتی منم قبل از اینکه اونجا برم، نمی‌تونستم تصور کنم. 
من و خانوم عین و دو دوست دیگرمون مرتب راجع‌به مریض‌ها و پانسیون و وضعیت طرح صحبت می‌کردیم. شهر خانوم عین یه مغازه داشت و اسم مغازه لوکس فروشی بود. در لوکس فروشی صابون، لاک، برس و... می‌فروختند. شهر ما یه فروشگاه کوروش داشت و فقط ملاک نخل خرما و ما ازش خرید می‌کردیم. 
بلوچ‌ها آدم‌های عجیبی بودند. با فقر خودشون خو گرفته بودند. در کلینیک صندلی برای نشستن بیماران بود، ولی هربار که من برای ویزیت می‌رفتم می‌دیدم که نشسته‌اند بیرون تو گرما روی خاک. مردهای بلوچ خیلی آروم بودند. ولی نگاه تیز و برنده‌ای داشتند که از بدنت برنمی‌داشتند. زن‌های بلوچ اما عجیب‌تر بودند. مهربون و خونگرم ولی همیشه غریبه. گاهی مثلاً از روستایی میومدند که خیلی از شهر دوردست ما دورتر بود و مثلاً می‌گفتند یه دارویی بنویس که ما دوباره نیایم. چون مجبوریم که برای اومدن به اینجا ساعت‌ها منتظر مینی‌بوس شویم که از جاده رد شه و بعد از دو سه ساعت سواری برسیم و نوبت بگیریم. معمولاً بچه زیاد داشتند. بچه‌ها تمیز نبودند. مثلاً بچه‌هایی داشتم که در روستایشان توالت نداشتند و در رودخانه اجابت مزاج می‌کردند. همیشه انگل داشتند و دلدرد. یا هپاتیت نوع آ به‌خاطر آلودگی غذایی. 
همون تابستون فیلم انگل بیرون اومد. اولین بار که فیلم رو دیدم، یه جایی خانوم و آقای ثروتمند راجع‌به بوی بدن آدم‌های فقیر صحبت می‌کنند. بویی که فقط آنها استشمام می‌کردند. واقعیتی عین پتک خورد توی سرم. یاد چت‌هام با خانوم عین افتادم که هر دو معتقد بودیم که بلوچ‌ها بوی خاصی دارند. بویی که وقتی وارد اتاق می‌شوند تمام اتاق را در بر می‌گیرد و مجبور می‌شوم ماسک بزنم تا معاینه رو ادامه بدم. حالم بد شد. از خودم، از جایگاهم. از جبر روزگار، که حق انتخاب محل زندگی رو از انسان می‌گیرد. اینکه کرامت انسانی و خوب بودن لزوما انسان را از فقر و بدبختی نجات نمی‌دهد. جامعه نگاهش به آدم فقیر همون چیزی است که فیلم به ما نشان می‌دهد. اینکه وقتی در کپر به دنیا بیایی و پدرت از همون روز اول تولد با دود تریاک در صورتت بدمد تا مثل خودشان شوی رو، تو انتخاب نکردی. انتخاب نکردی در کپر زندگی کنی. در جوی آب ادرار کنی. تابستون‌ها در خطر عقرب گزیدگی باشی و گاهی ممکن است انقدر شدید گزیده شوی که مریض من شوی و من تا صبح بالاسرت بشینم و سرم و آنتی‌بادی بهت بزنم تا نمیری و چون از کودکی معتاد به اپیوم به دنیا اومدی برای جلوگیری از علائم ترک بهت پمپ اپیوم بزنم از این‌جا برخاستن و رشد کردن گاهی خیلی سخت یا غیرممکن است. تو در بهترین حالت خرماچین تجار خرما می‌شوی و فرزندان دیگری به دنیا می‌آوری و از دور برای توریست‌ها دست تکان می‌دهی و آن‌ها هم با هم می‌گویند آخی چه لباس‌های قشنگی پوشیده‌اند و با ماشین لوکسشان می‌روند و تو حتی نمی‌دانی این فاصله از کجا و چرا به وجود آمده و همیشه فکر می‌کنی زندگی همینه و به کپر برمی‌گردی و از نو روزها رو می‌گذرونی و  ما دکترهای تهرانی هم که به اجبار میاییم اینجا در موردتان پست می‌نویسیم و بعد که به تهران می‌رسیم فکر می‌کنیم که آزاد شدیم.

۱۷ نظر:

  1. من یک زمانی مترجم هم زمان بودم برای مهاجرین افغانی ها در اراک - و مقداری از این احساسی که نسبت به بیمارانت داشتی تجربه کردم - شاید نه به مقدار تو. بعدها در موقعیتهایی هم بودم که من اون کسی بودم که بقیه به من به عنوان پارازیت نگاه کردن. اول که این پرسپکتیو رو داشتن که برای اکثر ما امتیازها بیشتر به خاطر خانواده ایه که توش به دنیا اومدیم خیلی مهمه. دوم اینکه مفهوم خوشبختی و شادی خیلی پیچیده است. یکی از بهترین دوستان مادر من بلوچه و مدت زیادی رییس بخش سرطان یک بیمارستان خیلی بزرگ بوده در نیویورک - و درگیر افسردگی. حدود ده سال پیش همه چیز رو وسط زمین و هوا ول کرده و با اینکه دیگه خانواده ای نداره برگشته پیش ایلی که توش بزرگ شده - و هر وقت از خودش خبر میده همه اش از خوشحالی و سرزندگی میگه و اینکه بهترین تصمیم زندگیش رو گرفته. بعید می دونم تو رودخونه کارش رو انجام میده البته - ولی منظورم اینه که توی همون زندگی که به نظر من واقعا سخت میاد یک سرزندگی و شادابی هست که شابد من با این همه ریخت و پاش هنوز دنبالشم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. بلوچ‌ها هم طایفه‌هاشون با هم فرق داره. کسی که تونسته رییس بخش سرطان بشه در نیویورک قطعا شامل اون قشری نمیشه که من ازش حرف می‌زنم. قطعا تو ایل یا قبیله‌ای دنیا اومده که مثلاً صاحبان خرما و شتر بودند نه کارگر. در اینکه لزوماً خوشبختی با پول نیست و مفهوم پیچیده‌ایه داره هم نظرم باهات ولی معتقدم فقر باعث از بین رفتن کرامت انسانی میشه و این تفکر که از فقر انسان‌ها شکوه درست کنی رو، مختص آدم‌های چپ‌نمایی که خودشون در کشورهای سرمایه‌داری زندگی می کنن می‌دونم.

      حذف
    2. "این تفکر که از فقر انسان‌ها شکوه درست کنی رو، مختص آدم‌های چپ‌نمایی که خودشون در کشورهای سرمایه‌داری زندگی می کنن می‌دونم."
      موافقم -با اینکه خودم هم گاهی بدبختیها را زیادی رمانتیک می بینم.

      حذف
  2. من به‌جز ویتنام هیچ وقت سفر هتلی نرفتم حتی سیستان و بلوچستان. موافقم فقر درشون بیداد می‌کنه اما از منظر مردم‌شناسی، خیلی مردمان خونگرم و مهربونین، البته تجربه شخصیه
    مردم شناس نیستم راستش، نمی‌دونم چطور بگم، هرچی دارن بی‌دریغ می‌بخشن. اما بقول تو من سفر رفتم زندگی نکردم

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. خونگرم چون توریست‌ها رو در جایگاه بالاتری می‌بینن و سعی می‌کنن خوب باشند. نه اینکه نیستند به‌طور کلی ولی انگار تو یه آمریکایی دعوت می کنی خونه‌ات و سعی می‌کنی که قسمت مهمی از مهمون‌نوازی و فرهنگ ایرانی رو نشونش بدی. آیا تو نشون دهنده‌ی کل جامعه‌ی ایرانی؟ نه.
      در کل اینطوربگم که اصلا نمی‌دونند دنیای بیرون از اونحا چه امکاناتی داره که ازش محروم هستند.
      اونایی که بیشتر می‌دونن شاکین و گروهک دارن ولی خب چون مواد مخدر اونحا خیلی زیاده باعث رخوت میشه و این میشه که مثل کردها شورشی توسون کمه. یه چیزی که تعریف کنم، از جاده‌ی بم به کرمان که من می‌رفتم تا فرودگاه یه مسیری می‌رفت به جیرفت. اونجا پاتوق ریگی بود و راننده شبکه که خودش حیرفتی بود تعریف می‌کرد که تا قبل از اینکه بگیرنش، اونحا مسافرها رو رندم می‌گرفتن و خیلی ناامن بوده اون جاده.

      حذف
  3. ممنون که تجربه خودتو به اشتراک گذاشتی سایه :*

    پاسخ دادنحذف
  4. چقدر قشنگ نوشتی سایه. در فقر هیچ فضیلتی نیست.

    پاسخ دادنحذف
  5. نمیدونم بگم این بی عدالتی دنیا غمگینم میکنه یا اینکه قدر داشته ها و نداشته ها رو ندونستن عذاب وجدانم میده بیشتر :(

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. برای رهایی ازش همیشه سعی کردم خودم صورت مسأله رو پاک کنم. چون خیلی دردناکه و از دستم هم کاری برنمیاد.

      حذف
  6. خیلی خوب نوشتی و خیلی در برخی نظرات خوب پاسخ دادی. این موضوع خیلی مهم‌ه و دامن‌گیر نگاه طبقه‌ی متوسط به بالاست (شکل‌های متفاوتی داره برای سطوح متفاوت برخورداری): وقتی فقر خواسته یا ناخواسته می‌شن دست‌مایه‌ی توریسم! :(

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. شهاب خیلی خیلی مشاهادات بدتری دارم از اونجا ولی خب ترجیح دادم ننویسمش. الان قطعا اوضاع اونجا بدتره و من نه تنها از زندگی اونجا رنج می‌بردم چون واضحا کیفیت زندگی حتی برای ما که پانسیون داشتیم پایینه، از وضعیت‌های مریض‌هایی که پیشم میومدن و زندگی که می‌کردند خیلی رنج کشیدم. رنجی که هنوز باهامه و نمی تونم فراموش کنم. در عین حال کاری هم از دستم برنمیاد

      حذف
  7. چه تلخ و قشنگ بود سایه 🤍

    پاسخ دادنحذف
  8. چه خوب نوشتی سایه، دمت گرم. فقر واقعا کثافته و هیچ گونه،‌ مطلقه هیچگونه فضیلتی نوش نیست…

    پاسخ دادنحذف