هنوز فرصت نکردم نظرات متن قبلی را بخوانم.
آن نوشته را توی کانال شخصی ام گذاشتم و از صبح زنگها و پیامهایی گرفتم که دوستانم نگران حال من شده بودند. توضیح این امر که من خوبم و کماکان کیک میپزم و به باغچه کوچکم رسیدگی میکنم و تازگی خیاطی را هم اضافه کرده ام و پنجشنبه ها در یکی از قشنگ ترین خانه های تهران جمع می شویم و فیگورمیکشیم و دست برقضا داستان خواندنم بیشتر از قبل شده و یک جستار نیمه نوشته دارم و یک مقاله پژوهشی را هم شروع کرده ام ,باشگاهم را می روم و آشپزی هم میکنم ،هم خیلی سخت و انرژی سوز بود هم اینکه با هر زنگ و پیام گوشه چشمم اشکی میشد.
تا حدود ساعت 11 توی تخت ماندم. همانجا سبد بلند بالایی در هایپراستار ثبت کردم به خوشی حضور مهمانهای آخر هفته .بعد خودم را کشاندم توی آشپزخانه و صبحانه مفصلی تدارک دیدم ،یه کم روغن زیتون و رب گوجه رو تفت دادم بعد سوسیس حلقه شده اضافه کردم و گوشه اش یه تخم مرغ شکوندم. نون داغ از توستر دراوردم و با یه لیوان قهوه مثلا جشن گرفتم.تصمیم گرفتم امروز را هم هرطور شده ادامه دهم
حوصله نگاه کردن به خودم توی آینه رو نداشتم . موهام رو بی حوصله بسته بودم پشت سرم و هر شکلکی درمیاوردم قیافه عبوثم باز نمیشد. یک نگاهی به اطراف انداختم و دیدم نه حال خونه تمیز کردن دارم و نه توان جسمی. توی آچاره یک سفارشی ثبت کردم و تا اومدن خانوم ،سفارش هایپر هم رسید و جابجا کردم. خانم تمیزکار اومد و سگرمه های من رو که دید حساب کار دستش اومد که من معاشر خوبی براش نیستم و سرگرم کارش شد. منم یه جایی نشستم که هم توی دیدم باشه و هم بتونم به کار خودم برسم. روی یک صندلی از میز ناهارخوری که من هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم. یه منظره جدید از خونه کشف کردم و جالب شد. ازش پرسیدم موزیک چی گوش میدی ؟ - راغب .
عبوث تر شدم ولی براش یه آهنگش رو گذاشتم که مثلا انرژِی بگیره. خودمم دست بردم تو قفسه کتابهای تازه خریده شده کتابخونه و ناآدمیزاد از اوسامو دازای رو برداشتم. انگار این اسم برازنده فیگور امروز من بود.
فریبا میشه بعدش بگی کتاب چطور بود؟ من ازش تاحالا چیزی نخوندم
پاسخ دادنحذف