امروز از نظر روانی روز پرفشاری بود. صبح اون پست رو نوشتم و یادآوری اون اتفاقها عصبیم کرده بود. بعد پست دزیره از بیمارستان رو خوندم و غم مریضی بچه رو خوردم. از وقتی مادر شدم، ذرهای جنبه برای هر جور بیماری و غم بچهها ندارم. فقط منتظرم زود مرخص بشه بچه.
بعد رفتم کار داوطلبی که جلسهی قدرتبخشی به زنان مهاجر بود. دو تا مربی بود و من بین بقیه، بهعنوان فعالکننده و ایدهدهنده نشسته بودم. یه درخت بزرگ روی کاغذ بزرگ کشیدیم. ریشههاش ارزشهامون رو نوشتیم، ساقههاش کارهای عادی روزانه، برگهاش مهارتها و تواناییهامون. بالای درخت هم یه ابر بزرگ بود برای رویاهامون.
سخت بود. قسمت مهارتها، هرچی فکر میکردم، بجز یکی دو مورد، مهارت دیگهای به ذهنم نمیرسید. قسمت آرزوهام همش پول زیاد لازم دارن و با این وضع بیکاری، آیندهی روشنی نمیبینم.
از فرصت استفاده کردم و خیلی فنلاندی حرف زدم، ولی بیشتر مطالبی هم که گفتم برام بار غم داشت. چیزهایی که ندارم رو یادم آورد.
عصر هم یه فیلم جدید از نتفلیکس دیدم و اونم غمگین بود.
شب قبل خواب برای مرد مسیج زدم که این بیکاری داره منو اذیت میکنه. نمیتونم حتی رویا ببافم، چون نمیتونم بهشون برسم. انتظار درک و جوابی ازش نداشتم؛ فقط خواستم حرف بزنم که از غمهای منم بدونه. جواب داد که تو همین الان به آرزوهات رسیدی و کار فقط یک بخش از زندگیه. راست میگه، خب. در برابر جایی که ایستادم، آرزوهایی که باقی مونده خیلی جزئیان.
هی یادم میره مغزم رو از خودم جدا کنم. مغزم الان دیگه نمیتونه دربارهی تنهایی و نداشتن یار بناله، گیر میده به همهچی دیگه.
پسرم امشب پرسید: از رائنو چه خبر؟گفتم: رائنو کیه؟ گفت:همون آقاهه. :)) گفتم: ارنو. گفت: آره، همون. حالش خوبه؟ با هم خوبین؟ گفتم: آره. این هفته با دختراشه. آخر هفته هم رفته بودیم اسپای لاکچری. گفت: چه خوب :)
چقدر زود بزرگ شدی تو، بچه!
با اینکه نوشتن داستانم خیلی اعصاب میبره ولی میخوام زورمو بزنم و بنویسمش تا ازش گذر کنم. خیلی وقته که هی از اون اتفاقا تو ذهنم جمله میسازم که اینجا بنویسم.
نیلی من افتخار میکنم بهت که تو این روز پرفشار پاشدی و رفتی به اون جلسه حتی اگه چیزی هم به یادت نیومده :**
پاسخ دادنحذف🫂
پاسخ دادنحذفواقعاً بچهها زود بزرگ و عاقل میشن. هم لذت بخشه هم گاهی آدم غمگین میشه
پاسخ دادنحذفنیلی قربونت برم. ببخش غصهها ت رو زیادتر کردم🥺 خودم هم مثل توام از وقتی مادر شدم....
پاسخ دادنحذفآفرین به پسرت که سعی میکنه همراهت باشه. امیدوارم کار پیدا کنی و اوضاع و احوالت بهتر بشه عزیز من ❤️❤️🫂
واقعا آدم وقتی مادر میشه یک چیزی توش بیشتر فعال میشه… من خوندن دزیره چی تجربه کرده، قشنگ ضربان قلبم رفت بالا برا چند دقیقه. تازه وقتی اومدم که آپدیت داده بود که حالش بهتره…
پاسخ دادنحذفآنجلیکا 🫂
حذفشماها خیلی قوی هستینا. خوشحالم که میخونمتون و دوستام هستین.
پاسخ دادنحذف