دوشنبه ها روز بخشِ من در دانشگاست ، امروز لام هم امد ، تعجب کردم گفتم اینجا چه کار میکنی، موبایلش را در اورد و عکس زبانِ مادرش رو نشانم داد بعد بلافاصله گفت به نظرم چیز خوبی نمیاد ، گفتم نگران نباش بایوپسی میکنیم ، گفت من دلش را ندارم زنگ بزنم مامان بیاد، خودت انجام میدی؟ گفتم اره .. مادرش امد در بالین که دیدم اوضاع از عکس بدتر بود من را کشید کنار و گفت تو هم به همونی فکر میکنی که من فکر میکنم؟ گفتم همین الان کارشونو انجام بدیم ، گفت مامان پلاویکس میخوره ، گفتم اشکالی نداره کنترل میکنیم خونریزی رو ، به تعویق ننداز . دور از چشمش لنف نودها را چک کردم ، گفتم تو بشین توی اتاق، یکی از دانشجوها ایدم می ایسته .. در تمام زمان عمل یقینم به بدخیمی بیشتر و بیشتر میشد ، کارم تمام شد نمونه را با خودشان بردند و من امدم سمت خانه، در راه به مامان و بابا فکر کردم ، به پیری ،به بیماری ، به مرگ.. خانه که رسیدم باران شروع شده بود به شیوا زنگ زدم که بریم دوچرخه سواری، گفت باران می اید حتما همه جا گل شده ، گفتم اگر گل زیاد بود پیاده میشویم .. ۱۰ دقیقه زیر باران رکاب زدیم و رسیدیم به مزاری و دور افتخار همیشگیمان ، دور تا دورِ درختان افرا ، ما به جایی که افرا زیاد باشد میگوییم«افرا جاری» اما شیوا دوست دارد اسم انجا مزاری باشد.افراها هنوز زرد و نارنجی نشده بودند ، اما درختان بالادست تغییر رنگ داده بودند .. باران به صورتم میخورد، موهایم خیس شده بود و آب از روی موهایم روی صورتم می سرید ، هوا ملس بود،بوی چوب سوخته می امد و صدای سگ محبوب شیوا که همیشه برایش فذا می آورد از دوردستها شنیده میشد .. از این همه قشنگی، خوشی زیادی به من رسید .. با خودم گفتم فاصله ی رنج و کیف ، دشواری و آسانی، نیستی و هستی همین قدر کوتاه است؟ همه چیز همینقدر ناپایدار است؟در ثانیه ای همه چیز فرو میریزد و در ثانیه ای دیگر همه چیز با شکوه و شگفتی کنار هم قرار میگیرد.. یاد نوشته ی بوبن افتادم« در اینجا سیلی میخوریم ، در آنجا شاخه ای یاس به ما هدیه میدهند»
نوا شاید فلسفه زندگی در همین ناپایداری باشه. دیدن بیماری پدر و مادر خیلی سخته. امیدوارم مامان دوستت بهبود پیدا کنه
پاسخ دادنحذفزندگی خیلی سخته :(
پاسخ دادنحذفدلم دوچرخهسواری خواست:).. امیدوارم مامان دوستت بهبود پیدا کنه
پاسخ دادنحذفگهی گنج بینیم از او گاه رنج
پاسخ دادنحذفزندگی خیلی سخته، کاش یادم بمونه یه پست شبیه همین بنویسم
پاسخ دادنحذفچه عنوانی: افرا جاری ...
پاسخ دادنحذفچه حالی داره نوشتهاست ... :/
نوشتهات*
پاسخ دادنحذفچه ناراحت مامانش شدم :( خداکنه خوب بشه
پاسخ دادنحذفامیدوارم مامان دوستت خوب بشن
پاسخ دادنحذف