امروز حتی تلاش نکردم که بنویسم. از صبح پناه بردم به رمانِ خیابان کاتالین ماگدا سابو… خیلی خوبه. آب دستتونه بذارین زمین این رمان رو بخونید بعدش دعا میکنید به جونم. ظهر یک ساعت تراپی داشتیم که باز اشک ریختم. از اینکه مرد انقدر دوستم داره که حتی خواستههای خودش رو میتونه سانسور بکنه هم اشک ریختم. ناهار خوردیم و باز رفتم سراغ کتاب… وسطاش باز اشک میومد. این موزیک هم البته روی تکرار پخش میشد که غمگینه. بلند شدم برای دخترها یکم اسنک درست کنم قبل ازینکه برم دنبالشون، باز فین فین بود. اومد پرسید برای کتابه گریه میکنی؟ گفتم نمیدونم… گفت جلسهم کنسل شد من دخترها رو میگیرم، میبرمشون پارک کتابت رو تموم کن... دوباره رفتم تو کنجم نشستم رمان رو تموم کردم و گشتم ببینم کتابهای دیگهش رو اینجا انگلیسی پیدا میکنم یا برم ایران ترجمه بگیرم… خلاصه امروز یک کتاب من رو نجات داد...
همه کتاباش توی طاقچه هستن انجلیکا. من ابیگیل رو انگلیسی دارم اگه بخوای میتونم فایلش رو برات بفرستم.
پاسخ دادنحذفدر که خیلی خوب بود، ممنون از معرفی میرم سراغش
پاسخ دادنحذفچه خوب آنجلیکا :** فردا برم بگیرمش.
پاسخ دادنحذفچه خوب که کتابی نجاتبخشات شد ☘️
پاسخ دادنحذفAudible نداشتش.
پاسخ دادنحذفThe door رو خریدم که گوش بدم :-)
ممنون برای معرفی کتاب :*
پاسخ دادنحذف