۱۶ مهر ۱۴۰۵

غمباد

 صبحی که از خواب بیدار شدم خیلی امیدوار و بودم که وقت گرفتم و میرم و الان گوشیمو درست میکنن و بهم میدن. 

رفتم نیم ساعت صف وایستادم، فقط یه نفراونجا کار میکرد و یه نفر مراجعه کننده بود. نوبتم که شد خانومه یه چیزای چرتی گفت که گریه کننان به خونه برگشتم با گوشی که روشن نمیشه.

کل روزم کار واقعی کردم: اکسل و ایمیل.

شب میریم شام بیرون با یکی از همکارای قدیم ایو و دوستدخترش. خود همکاره به زنش همیشه خیانت کرده و زنش بارها بخشیده ولی آخرش ولش کرده و این همکاره میگه نمیدونم چرا زن من دیگه منو نمیخواد، داریم دیگه پیر میشیم و بچه هامون سروسامون گرفته ان. دوستدخترش گویا میخواد با این آقا بره سر خونه زندگیش ولی اقاهه میگه من میخوام برگردم به زن خودم. 

یکمم دلدرد دارم. امیدوارم به خاطر لواشک و ناردونی که دیروز بعد از ظهر خوردم نباشه. به خاطر غذای هندی هم نباشه. میکرو کانتراکشن هم نباشه. کلا امیدوارم دردی باشه که از غم آمده و با شارژ شدن گوشیم معجزه وار خودش خوب شه. غمباد. 


۲ نظر:

  1. امیدوارم هیچی نباشه و زود خوب بشه دلت. شام هم خوش بگذره بهت عزیزم :**

    پاسخ دادنحذف
  2. شاید چون شکمت بزرگ شده به روده هات و معده ات فشار میاد درد میگیره.

    پاسخ دادنحذف