▼

۱۲ مهر ۱۴۰۵

۱۲۲

 امروز جلسه آخر کلاس پادکستمون بود. از ساعت های خوب این روزها بود. به سنی رسیدم که تو هر کلاس و جمع جدیدی وارد میشم میتونم مادرشون باشم. به روی خودم نمیارم‌البته و جوونیشون به من هم حس جوون بودن میده. 

بچه ها ازم قول گرفتند که تنبلی نکنم و بنویسم و اجرا کنم. خیلی سخته ولی برام انگار قراره تو زمان سفر کنم و به یه سری خاطراتی برسم که سالهاست گم شدند. بریم‌ببینیم چه خواهد شد.

۴ نظر:

  1. در موردش به ما هم بگو

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. حتمن. یک کم‌سخت داره جلو میره ولی پنج اپیزود بشه بهتون میگم

      حذف
  2. چه خوب عزیزم . این‌جا هم بنویس اگه شد :**

    پاسخ دادنحذف