هیچ ایده ای ندارم که دیگران چطور زندگی میکنند. این موضوع از سر بیخیالی ام نیست بلکه من همیشه معتقدم که نمی شود فهمید چه کسی از کسی دیگر غمگینتر است. متر و معیار ندارد که من غمگینترم یا تو. تنها موضوعی که می توانم با جدیت درباره اش صحبت کنم میزان اضطرابیست که در روز تحمل میکنم وشب انگار چرخگوشتی گوشتهای توی دلم را چرخ میکند. یاد آیدا می افتم و ماجرای چنگال. کاش چنگالها و چرخ گوشتهای جهان نابود میشدند.
در زندگی ام آدمهای زیادی خبر از قصابی توی دلم ندارند،زندگی ام آنقدر در همه جهات به حالت تعلیق درآمده که نمی دانم کدام سمت را بگیرم و نتیجه می شود صبح تا شب چرخیدن های بیهوده. بیهوده از این دید که نتیجه ای ندارد و مهمترین کارهاست چرا که تنها چیزهاییست که فعلا در اختیار دارم. دیروز رفتم یک زیپ 20 سانتی آبی و دو دکمه و یک قرقره آبی خریدم تا با آن پارچه پشمی چهارخانه آبی-سفیدم یک شلوارک بدوزم. تا حالا شلوارک ندوختم. ولی فکر میکنم مهم ترین کار این روزهایم دوختن آن باشد.
دارم تلاش میکنم خباثت درونم را کنترل کنم و به روی خودم نیاورم که از دیدن حرکت پروژه هایی که خودم ترکشان کردم ،آدمهایی که خودم رهایشان کردم و حالا میبینم هنوز در حرکتند چقدر عصبانی میشوم. این موضوع که دنیا بدون من هم ادامه دارد و نبودن من آنقدرها هم مهم نیست، مثل آن است که از موهایم آویزان شده باشم و امکان رهایی نباشد . سلول سلول پوست سرم درد میگیرد و حتی توان گریه کردن هم ندارم.
همه چیز این جهان به شکل احمقانه ای در حرکت است و من کجای این حرکتم؟ حرص و حسادت و عصبانیتم نه از دیگران که از خودم ناشی می شود. برای روزهایی از عمرم سوگوارم که ترسیدم و پا پس کشیدم. شاید فردا صبح دوباره زندگی قشنگ شده باشد ولی امروز سوگوارم.
اینکه ندانی دقیقا چه اتفاقی برای زندگیت می افتد و کوچکترین پیش بینی برایش نداشته باشی تو را شبیه به سیزیف بیچاره سرگردان در کوه میکند.
.میخواهم لباس عزا تن کنم. میخواهم موبکنم. میخواهم بروم در بیابانی چمباتمه بزنم شاید بتوانم گریه کنم که شاید غم از دلم برود
من در مووان کردن از پیشامدهای زندگی بسیار شکسته خورده ام.نمی دانم آن زن جسور جنگجو کجا جاماند .
از معاشرت خسته ام.
از تنهایی خسته ام.
از کار و تلاش خسته ام.
از بیکاری خسته ام.
این کاربر خیلی خسته است دوستان.این حقیقت را باید یکبار و یکجا اعتراف کنم. نکند 40 ساله شوم و در روی همین پاشنه چرخیده باشد؟ زندگی به این شکل برای 40 سالگی باشکوهی که انتظارش را میکشیدم چه ارزشی دارد؟ نکند نبودنم واقعا بهتر از بودنم باشد.
همه سالهایی که به نبودن فکر میکردم یک شعر رو با خودم تکرار کردم.
پاسخ دادنحذف"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"
حالا که بهار نیست، و واقعا ماهم معلوم نیست بودنمون واقعا بهتر از نبودنمون باشه. اما نکته اینجاست که همیشه برای نبودن فرصت هست. بودن اما زود فرصتش تموم میشه.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفمرسی مهتاب، چقدر این شعر رو منم تکرار میکردم. امیدوارم فردا صبح همین رو بگم و این حس که دارم دور باطل میزنم رفته باشه { اول اسمت رو نوشتم بهار}
پاسخ دادنحذفمنم امیدوارم🫂
حذففریبا جانم چهل سالگی خودش یه عالمه از این حسها رو ردیف و هندل میکنه. واسه من که یهطور بهتری شد.
پاسخ دادنحذفشلوارک خوشگلت رو بدوز و بگو چه شکلی شده :)
امیدوارم فردا روز بهتری باشه برات 🫂
به امید روزی که چنین فکر نکنی که نبودت بهتر از بودن ...
پاسخ دادنحذفاما بدان که بعد از پشت سر گذاشتن سندرم چهل، دیگر به سندرم دهه گرفتار نمیشوی، چون به آرامش و سکونی میرسی و میدانی که از همون اول قرار نبوده طوری بشود که جور دیگری باشد ...
چقققققدررر خوب نوشتی 👏🏼عالی بود
پاسخ دادنحذفبه تجربه ی من، بزرگسالی یه حس جا افتادگی و دایورت خوبی به آدم می ده، حتی اگه همه چیز اونجور که دلت می خواست پیش نرفته باشه. 🫂
پاسخ دادنحذفهمه اینها که نوشتی انسانی ترین حالت انسان بود.در تمام فکرها غم ها اضطرابها اینو بدون که تو تنها نیستی و ملیون ها نفر دیگه به حکم انسان بودن با تو همراهن. این سختی راه رو کمتر میکنه
پاسخ دادنحذف