۰۸ مهر ۱۴۰۵

داستان نگار و چشمانش، در شش پرده.

اول. ما شش نفر بودیم و آن‌ها سه نفر.

ما هر پنجشنبه ساعت هفت صبح قرار داشتیم میدان دارآباد. از شنبه تا چهارشنبه برنامهٔ مدرسه بود و عصرها کلاس‌های کنکور و شب‌ها تا دیروقت درس خواندن و تست زدن. تنها تفریح هفتگی برای اکثر ما همین کوهنوردی پنجشنبه‌ها بود، از هفت صبح تا حدود ظهر. از میدان دارآباد تا پارکینگ حدود نیم ساعت پیاده‌روی بود و از آنجا تا آبشار بالا حدود دو ساعت هر طرف. توی کوله آب می‌بردیم و ساندویچ سرد و کنسرو تن و لوبیا. گاهی هم از کافه‌های مسیر عدسی می‌گرفتیم و نیمرو؛ ولی از وقتی که دخترها اضافه شدند، کافه نمی‌رفتیم. بیشتر به خاطر اینکه هیچ‌کس حوصلهٔ جواب پس دادن به پدر و مادرها را نداشت. اگر کسی را می‌گرفتند، حتماً بالاخره به خانهٔ یکی زنگ می‌زدند و نه دخترها قرار بود با یک گروه پسر در دارآباد باشند و نه پسرها قرار بود با کسی غیر از همکلاسی‌های مدرسه به کوه رفته باشند.

دخترها را از طریق مهدی می‌شناختیم. یکی از تنها بچه‌های مدرسه بود که قبل از کنکور هم دوست‌دختر داشت و پارتی می‌رفت و خیلی وقت‌ها هم خانهٔ خالی داشت برای رفت‌وآمدهای مثلاً یواشکی. آرمیتا را از نزدیک می‌شناخت که هم‌سن ما بود و او هم پشت‌کنکوری، و همراه خودش آذین را می‌آورد که دخترخاله‌اش بود و آذین هم همسایه‌اش را ـ نگار ـ به همراهش. با دخترها نزدیک هفت‌ونیم در پارکینگ قرار داشتیم، به‌جای میدان دارآباد، و اگر هم نزدیک میدان همدیگر را می‌دیدیم، قرار ناگفته‌ای داشتیم که نه سلام کنیم و نه کنار هم راه برویم، تا بعد از پارکینگ و ابتدای مسیر کوه و دور از چشم‌های فضول و مزاحم.

نگار از ما دو سال بزرگ‌تر بود و دانشجوی معماری قزوین. آخر هفته‌ها تهران بود و به همراه آذین از اکباتان می‌آمد و سیگار می‌کشید و داک مارتنز می‌پوشید و اولین دختری بود که به ناخن‌هایش لاک سیاه می‌زد و من می‌شناختمش. همهٔ این‌ها به کنار، مهم‌ترین جذابیتش برای من این بود که متالیکا گوش می‌کرد و اجراهای غیر اصلی و زندهٔ آن‌ها را هم خوب می‌شناخت و می‌توانست ساعت‌ها راجع به متن آهنگ‌ها و گیتار سولو روی این آهنگ یا آن یکی بحث کند و مرا متقاعد کند که این اجرا از آن یکی اصیل‌تر است، چون اشتباه نت سوم را که در آن یکی می‌شنوی ندارد. بعد از دو سه هفته که دخترها به برنامهٔ پنجشنبه‌ها پیوسته بودند، یک روز جلد اصلی سی‌دی آلبوم سیاه (بلک آلبوم) متالیکا را فتوکپی کردم و برایش بردم. خوشحال شد و گفت کاشکی جلد همهٔ آلبوم‌ها و متن‌هایشان را داشت، چون هنوز هم به متن خیلی از آهنگ‌ها شک دارد. و البته که بر من واجب الهی شد که حالا شش روز وقت دارم تا زمین و زمان را بگردم و تمام جلدهای آلبوم‌های متالیکا را پیدا کنم و کپی بگیرم تا پنجشنبهٔ بعد برایش بیاورم.

سه تا از پنج آلبوم باقی‌مانده را پیدا کردم ـ دو تا سی‌دی و یک نوار کاست ـ ولی برای دو تای دیگر فقط توانستم متن آهنگ‌هایشان را پشت دو تا از کاست‌های استودیو تال پیدا کنم. من خودم کامران تال را نمی‌شناختم، ولی می‌دانستم نزدیک میرداماد مغازه دارد و برای آشنا سفارش نوار می‌گیرد که با ضبط حرفه‌ای روی نوار ماکسل متال و با جلد سفید و سبز پسته‌ای و تیتر حرفه‌ای تایپ‌شده و گاهی بروشور و لوگوی خودش تحویل می‌دهد. آن روزها یک کامپیوتر آمیگا پانصد داشتم با یک پرینتر قدیمی. چهارشنبه‌شب بعد از شام به اتاقم رفتم و تمام آهنگ‌های تمام آلبوم‌ها را به‌ترتیب تایپ کردم و زیر هرکدام نام شاعر و تهیه‌کننده و بقیهٔ کادر اجرا و آدرس و مشخصات استودیوهای ضبط را هم اضافه کردم و بعد از سی‌وچند صفحه، بالاخره با ریزترین فونت ممکن اسم خودم و شمارهٔ خانه را هم آن ته چسباندم و بدین‌ترتیب، صبح روز بعد من برای اولین بار در سن هفده سالگی به یک دختر نسبتاً غریبه شماره دادم.

نگار دو روز بعد، در عصر یک روز شنبه، زنگ زد. خوابگاه بود و نمی‌توانست زیاد حرف بزند؛ ولی قرار گذاشتیم عصر روزهای زوج همین ساعت‌ها برای تلفن، و پنجشنبه‌ها برای من روی کاغذ می‌نوشت که آیا می‌تواند برای آخر هفته قرار بگذارد و کی و کجا، یا گاهی می‌نوشت که این آخر هفته خوب نیست و شنبه با هم صحبت می‌کنیم.

دوم. نگران بودم همۀ دروغها و نقشه کشیدنهایم به نتیجه نرسند.

از خانه که بیرون آمدم، به سمت راست پیچیدم، به سمت انتهای کوچه و مسیر تاکسی. با اینکه از غروب مدت خوبی گذشته بود، هوا هنوز کاملاً تاریک نبود و سایهٔ آدم‌ها و ماشین‌ها را می‌شد دید. صد قدم جلوتر، جلوی سردر یکی از برج‌های جدید کوچه ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم. بیست دقیقه گذشت، شاید هم بیشتر. بالاخره در باز شد و ماشین ما بیرون آمد و جلوی پل ایستاد. سایهٔ تاریک پدرم را از دور دیدم که پیاده شد و در پارکینگ را پشت سرش بست و دوباره نشست پشت فرمان و ماشین راه افتاد به سمت مخالف و از دید من خارج شد. نگاهم را روی انتهای کوچه نگه داشتم و آرام به سمت خانه برگشتم. پنجشنبه‌شب بود و مثل خیلی از شب‌جمعه‌ها خانهٔ یکی از دوستان فامیلی دعوت بودیم و من گفته بودم که نمی‌روم. نتایج کنکور اعلام شده بود و همه خوشحال و هیجان‌زده، و به خانواده الکی گفته بودم با بچه‌ها می‌خواهیم برویم پیتزا پستو که تازه باز شده بود و خیلی شیک بود و خارجی هم. نیم ساعت وقت داشتم تا یک ملافهٔ سفید پشت پنجرهٔ نشیمن بگذارم تا نگار از دور ببیند و بفهمد که فقط من خانه هستم و وقتی رسید، زنگ بزند.

عصر همان روز شکلات تابلرون بزرگ خریده بودم و توت‌فرنگی و چیپس و ماست کاله و همه را قایم کرده بودم توی انباری. برنامه داشتم که وقتی رسید، یک پیتزا هم سفارش می‌دهم و جعبه را هم می‌اندازم خرابهٔ ته کوچه. ملافه را لای پنجره گذاشتم و مشغول چیدن میز بودم که نگار سر ساعت زنگ زد. آژانس گرفته بود و زود رسیده بود، ولی با اینکه ملافه را دیده بود، صبر کرده بود تا سر ساعتی که قرار گذاشته بودیم؛ برای اطمینان. مانتو و روسری‌اش را درآورد و برایش آویزان کردم و به اتاق من رفتیم و نوار مخصوصی را که برای آن شب خودم ضبط کرده بودم، در ضبط‌صوت گذاشتم. با آهنگ‌های متالیکا شروع می‌شد و بعد آهنگ‌های آرام‌تر و شَده و استینگ هم داشت که می‌دانستم او هم دوست دارد.

بار اول نبود که همدیگر را می‌بوسیدیم. چند بار با ماشین پدرم رسانده بودمش داخل پارکینگ اکباتان و جاهایی را بلد بود که از دید دور بود و کسی رد نمی‌شد و چند دقیقه قبل از پیاده شدن به صندلی عقب می‌رفتیم و همدیگر را بغل می‌کردیم و لب‌ها و گردنش را می‌بوسیدم و دستم را تا جایی که می‌شد زیر مانتو و لباسش می‌بردم؛ ولی هر بار بعد از چند دقیقه می‌گفت کسی می‌بیند و به پدرش یا برادرش می‌گوید و پیاده می‌شد و من هم با برجستگی شلوار و هزار خیال و انتظار به خانه برمی‌گشتم. یک بار هم به خانهٔ ما آمده بود و مادرم را دیده بود، قبل از اینکه با هم برویم سینما. تنها سؤالی که مادرم فردایش پرسید این بود که: «سیگار می‌کشد؟» گفتم: «نمی‌دانم. چطور؟» گفت: «از لب‌هایش پیداست.» همان لب‌هایی که من در سینما انگشت‌هایم را روی آن‌ها می‌کشیدم و او دستم را پس می‌زد و روی پایش می‌گذاشت تا همدیگر را نوازش کنیم تا آخر فیلم.

اولین باری بود که در اتاق من با هم تنها بودیم. آهنگ‌های خشن اول نوار که تمام شد، آرام بوسیدمش و دستش را گرفتم و روی تخت دراز کشیدیم. گردنش را بوسیدم، دستم را زیر پیراهنش بردم که چسبیده بود به تنش و حدس می‌زدم حتماً پشتش یا زیرش زیپ دارد؛ ولی پیدایش نمی‌کردم. زیر گوشم زمزمه کرد که باید صبر کنم؛ بادی پوشیده است و به این راحتی نیست. و من، چون تا آن روز اصلاً نمی‌دانستم بادی چیست و کجاست و چگونه است، دستم را از زیر لباسش بیرون آوردم و کمی کنار کشیدم تا طبق دستور صبر کنم.

مشغول همین صبر کردن بودم که هر دو با صدای بلند باز شدن در پارکینگ از جا پریدیم. نگار در حالت نیم‌خیز، با چشم‌های وحشت‌زده به من زل زده بود که یعنی چی؟ تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که چیزی جا گذاشته‌اند و برگشته‌اند تا بردارند و ببرند. از تخت بیرون پریدم و دستش را گرفتم، به سمت آشپزخانه و در پشتی حیاط. سطل آشغال کوچک زیر میزتحریرم را زیر بغل گرفتم و تمام خوراکی‌ها را ریختم تویش. پشت حیاط اتاق کوچکی داشتیم که دستشویی خودش را داشت و تا شب کنکور اتاق من بود تا وقتی تا صبح با صدای بلند متالیکا تست می‌زنم، بقیه بتوانند بخوابند، و همیشه کلیدش زیر گلدان کنار درش بود. کلید را برداشتم و وارد شدیم و در را از داخل پشت سرمان قفل کردم.

درست حدس زده بودم. پدرم قرار بود دو بطری ویسکی برای میزبانشان ببرد و فراموش کرده بود. حالا با عمو حسن برگشته بود تا بطری‌ها را ببرند. صدایشان را از پشت در اتاق می‌شنیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم و بی‌صدا فریاد زدم که بدبخت شدیم. در گوش نگار گفتم باید بطری‌های ویسکی را که زیر تخت همین اتاق بود، برداریم و بگذاریم زیر میز و خودمان زیر تخت قایم شویم؛ این‌جوری وقتی که پدرم داخل اتاق می‌شود، بطری‌ها را برمی‌دارد و می‌رود. عصبی بود و آرنج مرا فشار می‌داد و چیزی نمی‌گفت، ولی کمک کرد تا بطری‌ها را درآوردیم و قایم شد زیر تخت و من هم به دنبالش.

حالا صدای جابه‌جا شدن گلدان را می‌شنیدیم و صدای تعجب پدرم را از نبودن کلید سر جایش. بعد از چند دقیقه، عمو حسن پنجرهٔ اتاق را با زور از بیرون باز کرد و پدرم را صدا زد که بطری‌ها را می‌بیند. ما نفس‌هایمان را حبس کرده بودیم و نگار ناخن‌هایش را در پشت من فرو کرده بود که پدرم داخل اتاق شد و بطری‌ها را برداشت و در را از داخل باز کرد و بدون هیچ حرف اضافه‌ای با عمو حسن سوار ماشین شدند و رفتند و در پارکینگ بسته شد.

پنج دقیقه صبر کردیم، شاید هم بیشتر. نگار گریه می‌کرد و می‌لرزید و بغلش کردم تا آرام شود. می‌گفت اگر پدرش می‌فهمید که کجاست، قطعه‌قطعه می‌شد. از زیر تخت درآمدیم و برایش آب خنک آوردم و به خانه برگشتیم. رنگش هنوز پریده بود و از من خواست برایش آژانس بگیرم و همان‌جا روی مبل جلوی ورودی نشست تا ماشین رسید و رفت.

صبح روز بعد با صدای در اتاقم از خواب بیدار شدم. پدرم با گرمکن بالای سرم ایستاده بود و گفت لباس بپوشم، برویم پیاده‌روی. پدر من هم سحرخیز بود و هم همیشه اهل پیاده‌روی؛ ولی این اولین بار در عمرم بود که از من هم دعوت می‌کرد همراهش بروم، و واضح بود که چرا. وارد کوچه که شدیم، توضیح داد که عمو حسن از همان بیرون پای مرا که از پایین تخت بیرون زده بود، دیده بود و به پدرم گفته بود بهتر است زودتر بروند و فردا با من صحبت کند و او هم قبول کرده بود. پدرم از خودش گفت و جوانی خودش و دوران دانشجویی‌اش قبل از نامزدی با مادرم. زیاد جزئیاتش را یادم نیست؛ یادم هست گفت نباید اشتباهی بکنم که آیندهٔ خودم و دختری را خراب کنم. و اینکه باید به زن‌ها و دخترها احترام بگذارم. و اینکه باید فکر کنم هر دختری خواهر کسی است و عزیز پدری، و با او باید طوری رفتار کنم که دوست دارم کسی با خواهر خودم. یادم هست همهٔ این‌ها را می‌گفت و من از خجالت نه می‌توانستم حرفی بزنم و نه نگاهش کنم. یادم هست اینکه عصبانی نبود، باعث می‌شد حتی بیشتر خجالت بکشم از رفتار بچگانهٔ خودم.

سوم. سپهر وسط نشسته بود و من کنار پنجره. سرم را برگرداندم که نگاهش کنم. نگاهش به من بود و لبش را می گزید.

بعد از آن شب و طی چند هفته تلفن‌های عصرانۀ نگار از هفته‌ای سه تا چهار بار تبدیل شد به یک شب؛ دوشنبه‌ها. آخر هفته‌ها کار داشت یا با خانواده بود و قرار نمی‌گذاشتیم. گروه کوهنوردی‌های پنجشنبه‌ها هم کم‌کم از هم پاشید، چون سر همه شلوغ شده بود و هر کسی سرگرمی‌های مهمتری داشت از بالا رفتن از کوه و دره و پریدن از روی سنگهای زیر آبشار و کنسروها را با سنگ و دربازکن‌های کُند باز کردن. بعد از شروع ترم و کلاس‌های دانشگاه، نگار یک روز چهارشنبه تماس گرفت که تهران است و فردا با آذین حوالی ونک هستند و می‌خواهد مرا ببیند. سپهر را با خودم بردم و معرفی‌اش کردم و همه برگر ذغالی خوردیم و از دانشگاه و کلاس‌ها گفتیم و خندیدیم. خوش گذشت و من امیدوار که شاید این شروع جدیدی باشد برای رابطهٔ من و نگار. در تاکسی در راه برگشت سپهر کمی نگاهم کرد و گفت باید یک چیزی بگوید، ولی نمی‌خواهد بگوید. اصرار کردم اگر چه اصراری هم لازم نداشت. گفت آذین را می‌شناسد و خانه‌اش پارتی هم رفته است، همین دو هفته پیش؛ نگار هم البته آنجا بوده است و خیلی هم خوب یادش هست که تمام مهمانی را روی پای پسری نشسته بود و خیلی زودتر از بقیه هم خداحافظی کردند و رفتند. تعجب کردم ولی نه زیاد. مدت‌ها بود فکر می‌کردم نگار حوصلهٔ من را ندارد. آن روز آخرین قرار من و نگار شد و تلفن‌هایش هم قطع شد.

چهارم. تلفن را برداشتم و‌ شماره اش را گرفتم.

دو هفته بود از سفر‌ ویزا برگشته بودم و همه چیز به خوبی پیش رفته بود و حالا منتظر کلیرنس تا ‌برای مُهر ویزا به سفارت برگردم و از همانجا به آمریکا پرواز کنم. نه کار‌داشتم‌ و نه درس و چند‌ هفته وقت برای خداحافظی با تمام دوستانم. دوست دختر دوران دانشگاه من شش ماه زودتر از من فارغ التحصیل شده بود و مهاجرت کرده بود و من از هفت دولت آزاد. هفتهٔ قبل با گروه بزرگی شمال بودیم و این هفته با سپهر وعلی و پویا شیراز. پویا پارتی بزرگی دعوت بود و همۀ ما را سرجهازی با خودش آورده بود‌ «چون پسر کم داشتند» - انگار مثلا معالی آباد شیراز محلۀ بغلی بود، نه ده ساعت رانندگی جنوبتر. در راه از خاطره ها می گفتیم و برنامه های دورهمی خارج از ایران در سال‌های بعد. آن وسطها سپهر گفت راستی آذین برای من پیغامی داشته و گفته است خودش می خواهد به من بگوید. موبایل پویا را قرض کردم و شماره آذین را کرفتم - مطمئن بودم از سپهر همه چیز را شنیده است و می خواهد خداحافظی کند؛ تقریباً هم همین بود با بک تفاوت. شمارهٔ نگار را هم به من داد و گفت به نگار قول داده است مرا راضی کند قبل از رفتنم با او تماس بگیرم. قول دادم که بگیرم. خداحافظی کرد و گوشی را قطع کردم.

مهمانی پر بود از سیگار و علف و الکل زردرنگی که صاحبخانه اصرار داشت کنیاک خانگی است. حدود چهار صبح به خانه مجردی پویا برکشتیم و من در اوج مستی و بدون فکر به ساعت روی مبل دراز کشیده بودم و تلفن را از روی میز آورده بودم کنار مبل و شمارۀ نگار را از روی کاغذ مچاله شدۀ ته جیبم گرفتم. روی زنگ سوم گوشی را برداشت و سلام کردم.

از خودش گفت و اینکه یک سال است فارغ التحصیل شده است و در فکر رفتن از ایران. از اینکه با هر کسی بوده است همیشه به من فکر می کرده و اینکه چرا قدرِ احساسات «معصومانه» من را ندانسته و با آدمهایی رفت و آمد داشته که زخمی اش کرده اند و اذیتش کرده اند و هر بار از رابطۀ بد به بدتر رفته است و هربار سرزنش که قدر رابطۀ ما را ندانسته است. صدای خش دارش آرام بود و غمگین و شمرده حرف می زد و خواب آلود - می گفت شبها خوابش نمی برد و گاهی نصفه شبها قرص خواب می خورد. پرسید چه لباسی پوشیده ام و بدون اینکه فکر کنم جواب دادم هنوز در لباس مهمانی هستم. جزئیات می خواست. شلوار جینت چه رنگی است؟ چند دکمه دارد؟ پیراهنت چطور؟ رنگ کمربند و اینکه دکمه های پیرهنم باز است یا بسته.

تا قبل از آن شب - یا آن صبح زود - من تلفنهای شبانه کم نداشتم. شبهای بی شماری با دختری که در دوران دانشگاه دوست داشتم تا خود سپیده دم حرف زده بودم و گاهی هم با دخترهای دیگردر فاصلۀ بین به هم زدنهای پی در پی با دوست دخترم. خیلی وقتها هم بعد از تلفن آنقدر تحریک شده بودم که نمی توانستم قبل از خودارضایی بخوابم. با اینکه با دخترهای زیادی نخوابیده بودم ولی با بدن زن هم غریبه نبودم. ولی تا قبل از آن شب اصلاً نمی توانستم تصور کنم پشت خط تلفن هم می شود با کسی هم آغوشی کرد و از خود بیخود شد. انگار مسخ شده بودم و عروسک خیمه شب بازی بودم در اختیار صدایی در آن سوی خطوط ارتباط بین شهری. نگار قدم به قدم دستهای مرا با دقت و حوصله راهنمایی می کرد برای باز کردن دکمه ها و در آوردن قطعه های لباسم - دانه دانه و با گزارش لحظه به لحظه. می خواست که با انگشتهایم و دقیقاً آنطور که او می خواهد آن جایی از خودم را که او می خواهد لمس کنم و احساساتم را به جزئیات بیان کنم. بعد از هر قطعه لباسی که از تن من در می آورد با دقت توضیح می داد که کدام قطعه از لباسش را که چه رنگی دارد و جنس پارچه اش چیست در آورده است و کجا گذاشته است. خودش را لمس می کرد و با صدای آرامش و با مکث و بی عجله دانه دانه شدن و حساس شدن پوست گردنش را زیر گوشهایش توضیح می داد و سفت شدن نوک سینه هایش را. تازه انگشتهایش به لای پاهایش رسیده بود که صدای نفسهایش عمیق تر شد و من برای بار دوم از شروع حرف زدنمان ارضاء شدم و هنوز بی اختیار و مسخ و دیوانۀ هر کلمه ای که از دهانش می شنیدم. بعد از یک عمر انتظار صدای نفسهای عمیقش لحظه ای قطع شد و با کمصدا ترین جیغی که تا آنروز شنیده بودم به اوج رسید؛ و بعد سکوت. وقتی دوباره صحبت کرد می خواست سیگاری روشن کنم تا همراهش شوم. گفتم که سیگار ندارم و خواست چشمهایم را ببندم و لبهایش را تصور کنم که روی لبهای من است و دود سیگار را از گلویش استشمام کنم.

نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. تا چند دقیقه به سقف خیره شده بودم و واقعا نمی دانستم این مکالمه ای که در ذهن من بود واقعا اتفاق افتاد یا همه اش خواب بود. خودم را لمس کردم و شکم برطرف شد - بعید بود در خواب چنین اتفاقهایی افتاده باشد. از روی مبل بلند شدم و از پویا حوله گرفتم و به حمام رفتم تا همه جایم را تمیز کنم.

پنجم. انگار هنوز بدن خودم را نمی شناختم.

پنج روز مانده بود به پرواز و هزار کار نصفه نیمه داشتم که مانده بود برای دقیقۀ نود ولی بیشتر روز را با نگار گذرانده بودم. اصرار کرده بود که همدیگر را برای بار آخر ببینیم و خانۀ بردارش از صبح تا عصر در اختیارش بود و حدود نه صبح به آدرسی که داده بود در دروس رفتم و به محض اینکه زنگ آپارتمان را فشار دادم در با صدای بلندی باز شد و داخل شدم.

از پله ها بالا رفتم و از در آپارتمان که باز بود وارد شدم. در را که پشت سرم بستم اسمم را صدا زد و به دنبال صدا وارد یکی از اتاقهای راهروی ورودی شدم. اتاق خواب کوچکی بود با یک تخت یک نفره و یک مبل استیل قدیمی روبروی تخت. روی میز کنار مبل دو گیلاس شراب بود، یکی پر و نگار در حال پر کردن دومی از بطری شرابی که دستش بود. پشتش به من بود و کیمونوی سیاه تنش بود و پشتش یک اژدهای بزرگ قرمز و طلایی که می درخشید زیر نور بی رمقی که از لای پرده های کشیده شدۀ اتاق به داخل می تابید. بطری را روی میز گذاشت و گیلاسها را برداشت و یکی را دست من داد و گیلاسش را به گیلاس من زد به سلامتی همۀ ما.

از برنامه های رفتنم پرسید. اینکه کجا خواهم ماند و چقدر با دریا فاصله دارم و آیا فلانی را می شناسم و اگر نه باید شماره اش را به من بدهد تا با او تماس بگیرم. یکی از سی دی های سن ژرمن-ده-پره را گذاشته بود و کنار هم نشسته بودیم روی تخت. آرام پاهایش را روی پاهای من گذاشته بود و ناخنهای سیاه مرتبش را روی پای من حرکت می داد. لیوان دوم هم که تمام شد او را به سمت خودم کشیدم و کمربند لباسش را باز کردم و کیمونو از روی شانه های برهنه‌اش سر خورد و آویزان ماند بین تخت و زمین. لباس زیر نپوشیده بود و مرا با پاهایش دور نگه می داشت و می خواست فقط از انگشتهایم استفاده کنم. یادم نیست چقدر طول کشید تا لباسهای مرا در آورد و پوست مرا با دستهایش وجب به وجب لمس کرد و هنوز با پاهایش مرا پس می زد تا نزدیکتر نشوم. وقتی که بالاخره پاهایش را کنار کشید و سینه هایش را به بدن من چسباند نفسش را زیر گوشهایم می شنیدم و غرق شدم در عطر آشنایش - در تمام این سالها بویش اصلاً عوض نشده بود و من دوباره پسربچۀ هفده ساله ای بودم شیفتۀ این زنی که هر چه می خواست می گفت و هر کاری که می خواست انجام می داد بی دغدغه و بدون هیچ عجله.

وسط عشقبازی و بی اختیاری من زیر گوشم زمزمه کرد که خوشحال است که از ایران می روم و می داند که به هر جایی که می خواهم می رسم و از من فقط یک خواهش آخر دارد. قول دادم که هر کاری که بخواهد برایش انجام می دهم و کمکش می کنم تا او هم از ایران خارج شود و شاید پیش من بیاید. گفت که همۀ این حرفها را دوست دارد ولی آرزویش ربطی به از ایران رفتن ندارد. تنها آروزیی که داشت این بود که آن روز از من حامله شود و می داند که پسر می شود و دلش می خواهد تا آخر عمرش فقط و فقط برای همین تک پسرش زندگی کند. خنده ام گرفته بود و پیشانی اش را بوسیدم و سرش را دوباره در آغوش گرفتم. ادامه داد که سالهاست مطمئن است که هیچ وقت ازدواج نخواهد کرد ولی می داند که یک پسر می خواهد تا برای خودش و با آداب خودش بزرگش کند تا تنها همراه و همراز و همدمش باشد؛ و مطمئن است که پدری بهتر از من پیدا نمی کند. به من اطمینان می داد که اگر آرزویش برآورده شود با من هیچ ارتباطی نخواهد داشت و به تمام جزئیاتش فکر کرده است و دقیقا می داند در کدام محلۀ استانبول می خواهد زندگی کند و کدام رستوران و باری که می شناسد همین امروز حاضر است او را استخدام کند و مدرسۀ پسرش کجاست و بار سر کوچه تا ساعت چند باز است و پسرش عصرهایی که او سر کار است کجا و پیش کی می ماند.

تمام اینها را به آرامی توضیح می داد و بدنش را روی بدن من فشار می داد و دستهایش دقیقاً می دانست کجا را لمس کند تا نفس من بند بیاید و غیر از آه و تایید حرفی از دهان من در نمی آمد. ولی کم کم شک داشتم که شوخی می کند. وقتی که بین آه لذت و بوسه های بلندش صورتش را می دیدم لبهایش می خندید ولی نه چشمهایش. انگار نگاهش به جای دیگری بود و زمان دیگری. بعد از مدتی که شاید یک ساعت بود یا دو یا بیشتر روی پای من نشست و با انگشتهایش مرا به داخل هدایت کرد تا یکی شویم - و یادم هست که در اوج خواستنش فقط و فقط به آرزویش فکر می کردم و جزئیات دقیقش - و می ترسیدم. از اینکه بعد ازاین لحظه و تا آخر عمر ریسمانی هست بین این زن و من که هیچ وقت از بین نمی رود و این اختیار کاملی که روی فکر و ذهن و بدن من دارد و این ناتوانی من برای رهایی. این میلی که نمی دانستم اسمش غریزه است یا شهوت و به هیچ صراطی مستقیم نبود و به هیچ فکری گوش نمی کرد غیر از یکی شدن با این زنی که روی من نشسته بود و جادوگر بود و مرا از خودم بهتر بلد بود از هرجهت.

و من ارضاء نمی شدم. صدای نفسهای نگار در اتاق پیچیده بود و دستهایش روی سینۀ من و پشت گردن من و پاهایش دور کمرم و مرا آرام بلند می کرد انگار که من بی وزنم و او مرا روی انگشتهایش می گرداند به هر طرفی که می خواهد و حرکات موزون کمرش که بی وقفه مرا به سمت خودش می کشید و جدا می شد و فشار دوباره و منظم و دوباره و دوباره. و بدنی که در عمرم و در هر حالتی بیشتر از چند دقیقه تا ارضاء فاصله نداشت سر به اعتراض گذاشته بود و در یک جایی بین میل و بی میلی خودش را نگه داشته بود و همانجا معلق مانده بود.

بادم نیست چقدر گذشت تا نگار از من فاصله گرفت و سرش را طرف مخالف تخت گذاشت و زانوهایش را روی سینه هایش کشید و به دیوار خیره شد. دستم را به سویش بردم تا برگردانمش به سمت خودم و آماده نبود. کیمونو را از روی زمین کنار تخت برداشت و روی خودش کشید و چشمانش را بست. از او پرسیدم که می خواهد تنهایش بگذارم؟ گفتم که می توانم روی مبل کنار تخت بنشینم. چشمانش بسته بود و ساکت بود و حرفی نمی زد. بدنی که تا چند لحظۀ پیش مرا بردۀ خودش کرده بود و سوارم بود و صاحب اختیار من حالا کوچک بود و جمع شده بود و کز کرده بود گوشۀ تخت.

لباسهایم را که پوشیدم خیلی آرام و زیر لب گفت دوستم دارد، و می خواست در را پشت سرم ببندم. از اتاق خارج شدم و راه افتادم یه سمت خیابان اصلی؛ و درگیر مرتب کردن هزار فکر تو در تو، و بدن خودم، که انگار هنوز نمی شناختمش.

ششم. به چشمانش خیره شده بودم.

چند سال پیش که تازه فیسبوک راه افتاده بود و خیلی از دوستان قدیمی که سالها از آنها خبری نداشتم در لابلای پیشنهادهای دوستی و تقاضا برای وصل شدن پیدا شدند و همه هیجان داشتند که کجایی و چه خبر و کجا رفت این همه سال به فکرم رسید که دنبال نگار بگردم. از وقتی که از ایران آمده بودم هیچ خبری از او نداشتم و و احوالپرسی های جسته گریخته ام هم به جایی نرسیده بود از سپهر یا بچه های دیگری که دورادور نگار را می شناختند. و پیدایش کردم! عکس کوچکش را که دیدم قلبم پر کشید و نفسم را حبس کردم و دکمۀ دوست شدن را فشاردادم و منتظر ماندم. و منتظر ماندم. و منتظر ماندم. و هیچ جوابی نیامد. و عجیب هم نبود. حتی اگر آرزویش در آن آخرین دیدار برآورده می شد گفته بود که با من ارتباطی نخواهد داشت چه برسد به حالا که در همان روز کذایی برای اولین بار در عمرم شدت اعتراض بدنم را از نزدیک تجربه کردم و او را از تنها آرزویش محروم کردم.

چند ماه پیش که برای چک کردن پیغامی از یک دوست قدیمی دوباره فیسبوک را روی تلفنم باز کردم چشمم افتاد به تعداد زیاد پیغامهای دیگری که هیچ کدام را نخوانده بودم از آخرین باری که پیغامهایم را باز کرده بودم. چشمم خشک شد روی یک خط خاص - که نگار م. برای من تقاضای دوستی فرستاده است. تقاضا را قبول کردم و بلافاصله صفحه اش را باز کردم. صفحه اش تقریباً کاملاً خالی بود. نام: نگار. نام خانوادگی: م. محل اقامت: استانبول. عکس: فقط یک عدد. پسربچه ای در ساحل با دریایی در پس زمینه. حدود ده یا دوازده ساله. و دیگر هیچ چیز دیگری در صفحه اش نبود - هیچ نوشته ای نداشت و هیچ دوست دیگری. پسربچه را اصلاً نمی شناختم - غیر از چشمهایش، که تا آخر عمرم در ذهن من می مانند در لحظه ای که مرا مسخ کرده اند و تمام اختیار مرا در دست گرفته اند و حالا دوباره به من نگاه می کردند.

۱۷ نظر:

  1. بعد از اینکه تموم شد حس کردم کل مدت خوندن متن نفسمو حبس کرده بودم.

    پاسخ دادنحذف
  2. رضا تو داستان‌های قدیمتو یه دفعه می‌نویسی، من در پست‌های مختلف
    واقعاً انقدر توانایی نوشتن طولانی ندارم. آفرین بهت که یه دفعه می‌نویسی و پرونده رو می‌بندی. من شاید هنوز پرونده‌م بازه که نمی‌تونم تو یه پست در چند پرده بنویسم و خلاص

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی سایه. شاید من عمدا اونهایی رو انتخاب می کنم که برای خودم بسته شدن - حداقل در نظر خودم. ولی کلا من کوتاه نوشتن و انتخاب یک صحنه وسط یک داستان برام سخت تره تا همه رو از اول گفتن - و این قابلیت تو و خیلی های دیگه رو در کوتاه ولی منسجم نوشتن خیلی تحسین می کنم.

      حذف
  3. نباید قبلش بهت میگفت که بچه میخواد. میدونم خیلی بدجنسی و ظالمانه اس که از اسپرم های یک مرد سو استفاده بشه ولی من اگه بودم نمیگفتم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. باید اعتراف کنم منم مثل تو نیل

      حذف
    2. با تشکر الان میرم برای نگار پیغام می ذارم که همه چی رو راجع بهت نوشتم و طبق نظرات با یک غلط شدی نوزده!

      حذف
    3. خواستم یه چیز علمی پزشکی بنویسم و باهات شوخی کنم ولی گفتم غیر اخلاقیه. همین کامنت هم شوخی در نظر بگیر :))

      حذف
    4. اخلاق «اور ریتد» ترین بازدارندهٔ ارتباطه :)

      حذف
  4. یک چیز عجیب بگم - من این متن رو دادم به خ پ ت که فرمت html رو درست کنه - بیشعور سن من رو در قسمت اول داستان از هفده سال کرده بود بیست و یک! پرسیدم چرا گفت به خاطر نوع محتوا نمی تونه با هفده سال بازنگاری کنه. این هم دو کلمه از برادر بزرگمون هوش مصنوعی. درستش کردم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تماس جنسی که قبل از ۱۸ سالگی نداشتی. چرا ایراد گرفته پس؟

      حذف
    2. نمی دونم - شاید چون به صراحت نگفتم هر پرده در یک سال متفاوت و سن متفاوت اتفاق افتاده - ولی اگه این رو هم نفهمیده دیگه هیچی. کلا به نظرم این شرکتهای آمریکایی فعلا دارن با آزمایش و خطا می فهمن چه کنترلهایی لازمه روی این ابزار بذارن که سو نشن و دولت دنبالشون نیفته. داستان راجع به استفاده از خ پ ت برای خودکشی یا آزار جنسی کم نیست - و عجیب نیست که این کنترلها رو توی نرم افزارش بذارن.

      حذف
  5. با سایه موافقم رضا خیلی خوبه که یهویی مینویسی همرو

    پاسخ دادنحذف
  6. خیلی خوب بود رضا👌🏼

    پاسخ دادنحذف
  7. رضا میشه لطفا فرصت کردی بیای بگی چطوری پست رو این شکلی توی چند بخش گذاشتی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. متن رو به خ پ ت دادم و بهش گفتم برای بلاگر html درست کنه که هر قسمت داخل یک کانتینر باشه و خواننده بتونه با کلیک روی هر تیتر اون قسمت رو ببنده یا باز کنه. ادیتور بلاگر سمت چپ بالا یک گزینه داره که یهت اجازه میده بجای compose خود html رو بذاری و من خروجی خ پ ت رو بعد از چند بار ازمایش و خطا و تنظیم سایز فونت و فاصله کانتینرها بصورت html پست کردم.
      اولین کسی که این ایده رو به من داد بین نارنجی و کله غازی بود که با یک عکس اینکار رو کرده بود و من خیلی پسندیدم! بعدش هم خانم سردبیر به من تذکر آیین نامه ای دادن که اینکار نظم بصری وبلاگ رو به هم می زنه و من هم قول دادم از این به بعد فقط تکست خالی بذارم. خلاصه دعوا شدم!

      حذف
    2. :))
      ممنون برام گفتی

      حذف