۰۷ مهر ۱۴۰۵

از آرشیو وبلاگم سپتامبر ۲۰۱۰

دارم این آهنگ را گوش میدهم و مینویسم.

اين مني كه امروز ميبينم گيج است . حالا تازه فرصت دارد فكر كند كه چه بر سر زندگيش آمده . آبان كه بيايد يك سال كامل از آمدن من به خانه پدرم ميگذرد .يك سال است كه بدون اويي كه تصور نميكردم بتوانم روزي بدونش بگذرانم سر كرده ام . خستگي مفرط دارم اين درس خواندن مشقت بار خيلي خسته ام كرده نميتوانم خيلي روشن و واضح فكر كنم . حتي اين لحظه ها كه مردد ميشوم كه ميتوانم از ايران بروم يا نه ديوانه ميشوم كه چرا اصلا جدا شدم . يعني يادم ميرود كه چه كشيدم . آه خيلي زجر كشيدم . زندگيم ظاهرا خيلي خوب بود . تجربه جالب و جديدي بود .هيچ پشيمان نيستم براي سالهايي كه گذراندم . او را دوست داشتم عميق و لحظه هاي خوبي در كنارش داشتم . او تنها كسي بود توي دنيا كه مي توانم بگويم واقعا مرا دوست دارد هنوز هم . هر چند دوست داشتنش سبك و سياقش به درد زندگي مشترك نميخورد ولي به هر حال كسي مثل او به شدت او مرا هيچوقت دوست نخواهد داشت اين را مطمئنم . هر روز با من تماس ميگيرد و هي به من اطمينان خاطر ميدهد كه نگران هيچ چيز نباشم و او هميشه پشتيبان من خواهد بود . او خيلي زياد مرا لوس كرده است . اگر اينقدر حمايتم نميكرد شايد الان شغلي داشتم و تجربه كاري و درآمدي . درست است كه توانايي جسمي ام محدود است ولي دليل نميشود كه خو.دم را ضعيف بگيرم . به هر حال اينطور شد و من ده سال توسط پدري مهربان يك كودك ماندم .حالا بايد حسابي بزرگ شوم . راستش توي اين دو سال اخير كه كمي رهايم كرد و گذاشت رشد كنم خيلي بهتر شده ام . ميتوانم بگويم از پس خودم برآمده ام .توانايي هايم كم كم دارد خودش را نشان ميدهد . همسر سابق عزيزم من آنقدر ها هم كوچك و ضعيف نبودم ببين حالا دارم چه سختي هايي را با قدرت ميگذرانم . من آدم خوش شانسي بودم و هستم بخاطر وجود همان يك نفر كه توي دنيا مرا اينهمه دوست دارد هر چند حسش معيوب باشد . او ذات مرا شناخته و مرا خوب ميفهمد . همانطور كه آن زماني كه زجر ميكشيدم خوب فهميد و گذاشت كه بروم . او حتي ديد و حس كرد كه دارد اذيتم ميكند و گذاشت كه بروم . او تنها همسري است كه از روی عشق کوکتل درست کند و موقع رفتن بدستم بدهد و  با مهربانی بگوید با دوست پسرت بخور و حالش را ببر . او آدم عجيبي است كه هيچوقت اين موضوع را مستقیم بروي من نياورد . خودش فهميد كه مقصر بوده . او اگر چه در کل آدم موجهی نیست ولی نسبت به من شعور قابل ملاحظه اي به خرج داد و درك كرد . ما سالهای زیادی زندگي مشترک پر از تلخی و شیرینی داشتيم كه ناريخش به سر رسيده بود و به موقع كات شد . ما هميشه بهترين دوستهاي هم خواهيم بود . حتما شايستگي اش را داشته ام كه اينطور بشود . كه در موقع مناسب اتفاق مناسب برايم بيفتد .من همسر خوبي بودم . خيلي خوب . دوست داشتني بوده ام . تلاش كرده ام و تحمل کرده ام .بهترين سالهاي عمرم را با بي پولي محضش سر كرده ام . دلم خوش بوده . شفاف مثل كف دست بوده ام .جان كنده ام توي آن زندگي پا به پايش رفته ام و با تمام كارهاي عجيب و غريبش همراهي كرده ام .هميشه مهمان دار بوده ام و هميشه كدبانو و مهربان . من بيشتر از توانم جان كندم براي زندگي مشتركم . ارشيو وبلاگ هست كه چطور به عشق او غذا ميپخته ام و از خانه داريم لذت ميبردم . چطور هميشه همراهش ميكردم در هر زمينه اي حتي مسخره و احمقانه و پوچ . ميخواستم زن ايده آلي باشم . اينكه چطور شد رابطه ما سرد شد تقصير بچگي هر دوي ما بود . نميشود كسي را مقصر دانست . ما خيلي كوچك بوديم . طبيعي بود كه به اينجا بكشد .ما به اندازه كافي عاشق بوديم و خوش بوديم و خاطره داريم و با هم نفس كشيده ايم .سالهايي بوده كه من از ته دلم خوشبخت بوده ام و اين برايم كافي ست . قرار نيست ما زنجير باشيم به پاي هم. او راستش مرد ايده آل من نبود ولي دوستش داشتم .چون عاشقم بود و براي رسيدن به من خودش را آن زمان تكه پاره كرد .مگر چند نفر توي عمر آدمي عاشقش ميشوند ؟

ميگويم خوش شانسم . برايش دليل دارم . من كسي را داشتم كه عاشقم بوده و مرا ميخواسته . آنقدر كه مرا آزاد گذاشت تا بروم و كسي را داشته باشم كه خودم بخواهمش . من خوش شانس بوده ام براي اينكه كسي را داشته ام كه خيلي زياد تا سر حد ديوانگي بخواهمش و تلاش كنم و به آن چيزي كه ميخواهم برسم . اين يعني من هر لحظه اي كه بميرم ناكام نبوده ام . اين يعني من پيروز بوده ام . يعني خداوند مرا دوست داشته كه اينچنين خرسندم كرده . آرزوهاي زيادي نمانده جز اينكه درسم را ادامه بدهم و از اينجا بروم . همين فقط. زندگي من پر از لحظه هايي ناب بوده كه زيبايي اش خارج از تصور من بوده .قدرشان را ميدانم و ناشكري نميكنم

هوا بوي پاييز ميدهد .چقدر دوست دارم اين حال و هوا را . خوبي سرماي هوا اين است كه ميتوانم ژاكتم را تنم كنم تا مادرم اين كبودي ها (لاومارک) را كه بعد يك هفته هنوز قرمز و تازه است نبيند . آخ كه چه حس خوبي دارد هر دفعه كه نگاهشان ميكنم .يعني كه خواب نبوده ام و واقعي بوده آن روزها . اينجايي كه الان ايستاده ام خيلي خوب است . به شرطي كه امتحانم را گند نزده باشم كه دو هفته ديگر معلوم ميشود و اگر كارهايم درست پيش برود و برسم به هدفهايم . اگر اينجا بمانم … حتي فكرش را هم نميكنم من بايد رفتني شوم .بايد ! دوست دارم اين وضعيتم را . اين حسم را . اميدوارم اينهمه تلاش و درس خواندنم نتيجه بدهد تا خوشحالي ام تكميل شود .

اول رفتم شهر او و دو شب بهشتی پیشش بودم. از آنجا رفتم تهران و آزمون آیلتس دادم. از ديروز كه از سفر برگشتم انگار دنيا روشن شده باشد .اتاقم به نظرم چقدر روشن و زيبا و تميز ميرسد با اين رنگ صورتي شادش .بعد انگار ششماه بوده خودم را در آينه نديده بودم .ديدم موهايم چقدر بلند شده .ده سالي بود كه اينقدري نشده بود .دوست دارم موهايم را . بعد به نظرم رسيد صورتم چقدر شاداب و سرحال شده .چشمانم درشت و براق شده پوستم خوش رنگ و روشن . چه خوب كه اين روز هم رسيد و من دارم نفس هاي عميق و راحت ميكشم ….خدايا شكرت !

۶ نظر: