۰۸ مهر ۱۴۰۵

خط پایان سپتامبر

لابد گَبی رأس ۴:۳۰ میتینگ رو شروع کرده بود، ولی هدفونم روی میز بود و همون‌جوری که داشتم تخم‌مرغ آب‌پز و جوونه‌ی آلفاآلفا رو می‌دادم پایین، با دنیس که میز بغلم نشسته بود سر احمقانه بودن کاری که گفته بودن بکنیم بیشتر از پیش به توافق می‌رسیدیم. ما خوبه، اونا بده.

هفت دقیقه دیر رسیدم به گَبی، ولی همون‌جایی شروع کردیم که یه ماه پیش تموم کرده بودیم. گَبی تو پرت‌ترین ایالت نسبت به منه: پِرث. دفعه‌ی آخر که داشتیم بلیت نگاه می‌کردیم بریم اون ایالت رو ببینیم، از ژاپن سر درآوردیم. چون بلیت ژاپن ارزون‌تر بود.

گَبی داره برای مهمونی یه ریسه‌ی زنجیری پارچه‌ای درست می‌کنه. از همون‌هایی که وقتی بچه بودیم، زمان جنگ که کاغذکشی و تزئینات تولد نبود، با کاغذ رنگی درست می‌کردیم: مستطیل‌های باریک می‌بریدیم، اولی رو حلقه می‌کردیم و منگنه می‌زدیم، بعد هر نوار رو از حلقه‌ی قبلی رد می‌کردیم و یکی دیگه می‌ساختیم. چیز بی‌خود و یک‌بارمصرفی‌ای بود، ولی قبل از تولد سرمون رو گرم می‌کرد.

حالا گَبی داره پارچه‌ایش رو درست می‌کنه. فوت کوزه‌گریش رو هم بهم یاد داد: اینترفیسینگ! که حلقه شق‌ورق وایسه. من مات و مبهوت که این کلمه تو دوخت‌ودوز یعنی چی. گفتم: «چه جالب! نمونه نشونم بده.» دستش رو دراز کرد و نمونه رو آورد. فهمیدم: لایی‌چسب؛ یه لایه که پارچه رو کلفت‌تر و سفت‌تر می‌کنه.

با ذوق گفت برنامه‌ام اینه که یه پارتی‌باکس درست کنم و برای هر مراسمی با خودم ببرم.

امروز باید به گَبی پیغام بدم: پارتی‌باکست رو فوری فوتی برسون اینجا، دختر.

ریسه‌ها رو از راست صفحه می‌کشیم تا چپ صفحه. سکو رو خودم با چسبوندن میزها به هم درست می‌کنم. مدال‌های مهم برای کارهای غیرمهم رو از کشو درمی‌آرم و می‌چینم توی سینی. یه سر برم مغازه کاردستی که برای اونایی که تو لیست آیدا بودن، نشان افتخار بگیرم. فکر کنم همه ذوق شیرینی‌هایش یوکو رو دارن. راستش رو بگین، نشان افتخار می‌خواین یا ووچر لاکی یوکو؟

منتظرم بیاین :-)

پ.ن. وقتی برسین رو  گلمک  خیلی خوب و به جا نوشته. مررررسی!

۶ نظر:

  1. عوض تولد، منو یاد دهه‌ی فجر می‌ندازه. چه عشقی می‌کردیم کلاسا تق و لق بود.

    پاسخ دادنحذف
  2. ما همه‌شو می‌خوایم :**
    ریسه هه چه باحاله. منم یاد قدیما افتادم :))

    پاسخ دادنحذف
  3. شرمنده واقعا ولی من خوراکیای یوکو. ممنون.:دی

    پاسخ دادنحذف
  4. اون ریسه‌ها منو یاد صبحای سرد و نمناک بهمن و دهه‌فجر میندازه، مث آیدا

    پاسخ دادنحذف
  5. شرمنده همه رو تراماتایز کردم. من کلا خاطرات مدرسه و دهه فجر رو مدفون کردم در جایی غیرقابل دسترس.

    پاسخ دادنحذف