از آرشیو جنگ ۴۰ روزه
صبح خواب موندم. با دلشوره پریدم. یه نگاه سریع به اخبار کردم. « ساعت ۷:۲۸ خیابون ۲۴ متری مورد حمله قرار گرفت».
سرم گیج رفت. زنگ زدم به بهارک. همینکه گوشی رو برداشت تونستم بشینم. گفتم ۲۴ متری رو زدن خوبی؟
صداش خوابالو بود. احتمالاً برای کمتر شنیدن صداها سیتریزین به خورد خودش و بچهها داده بود. گفت آره همون جای قبلی رو زدن. نگران نباش.
سراسیمه لباس پوشیدم. شهر خلوت و ساکت بود. بهار به قشنگی روی تن شاخهها نشسته بود. گربهها تو پیاده رو می دویدن. یاکریمها میخوندن و تهران قشنگتر از همیشه بود. خدماتی جدید، جلوی درمانگاه را جارو میکرد و مریضها نشسته بودن منتظر. اما چیزی در دل من چنگ میانداخت. فکر کردم مریضها که بیان و حرف بزنن بهتر میشم.
حتماً همینطور بود.
دوازدهم فروردین سال ۰۵
پ.ن: از سری پستهای آرشیوی زمان جنگ. اگه استرستون رو زیاد میکنه دیگه منتشر نکنم. اگه میخواین اون روزها رو از دید من بخونید بازم بذارم پیشاپیش مرسی از فیدبک
سایه، حتما حتما بذار.
پاسخ دادنحذففقط لطفا اولش یه پوینتر بذار که قدیمیه. چون من فکر کردم الان زدن دوباره نفسم گرفت.
الان درستش میکنم
پاسخ دادنحذفالان درستش میکنم
پاسخ دادنحذفمرسی
پاسخ دادنحذفحتما بنویس برامون سایه جانم
پاسخ دادنحذفمرسی حتماً
حذفاین روایتها اصل تاریخیاند، زندهی زنده، از گوشت و پوست و خون 🔥
پاسخ دادنحذفبخشی از زندگیمون
حذفحتماً بذار سایه. منم دیشب یه کوچولو دربارهش نوشتم حالم سبکتر شد :**
پاسخ دادنحذفبوس و بغل
حذفبنظرم اتفاقا خیلی خوبه یه جا پابلیش بشه
پاسخ دادنحذفمرسی
حذفمنم خوشم میاد بدونم حس بقیه چی بوده
پاسخ دادنحذفباشه حتماً
حذفبنویس سایه. هر کدوممون یه حالی بودیم، یه چیزی دیدیم.
پاسخ دادنحذفآره واقعا
حذف"بهار به قشنگی روی تن شاخهها نشسته بود. گربهها تو پیاده رو می دویدن. یاکریمها میخوندن و تهران قشنگتر از همیشه بود. خدماتی جدید، جلوی درمانگاه را جارو میکرد و مریضها نشسته بودن منتظر." من تجربه این جنگها رو ندارم - ولی این حس زندگی که به هر حال جریان داره رو خیلی دوست دارم وقتی می خونم. می دونم اون وسط بودن کلی هم اضطراب داره - ولی دوست دارم فکر کنم زندگی از تمام این موشکها و جنگها جریانش قویتره. بیشتر بنویس از اون روزها اگر یادداشت داری.
پاسخ دادنحذفحتماً میذارمشون. مرسی
حذف