کل امروز را با خیال زیر میز گذراندم.
وقتی ساکن خانه مامان خانم بودم و اوضاع سخت میشد پناه می بردم به کمد دیواری اتاق کوچک کنار حمام ولی از زمانی که چمدانم را برداشتم و راهی شدم که مثلا به آرزوهام برسم کمددیواری را ازدست دادم چرا که کمدهای دیواری آپارتمانهای کوچکم لباسها و کیفهایم را هم در خود جا نمی کرد چه برسد به تنم.توی خانه مامان خانم من چه زندگی گسترده ای داشتم.
حوصله فکر کردن به گذشته را خیلی ندارم چون نمی توانم برایش کاری کنم. فقط میخواستم بگویم از همان روزها کمد تبدیل شده به زیر میز. وقتی دلم حسابی میگیره و آن روزهایی میرسه که حتی آنقدر انرژی ندارم که به س زنگ بزنم بگم بیا بریم جلاتو سپهر، صندلیهای دور میز رو برمیدارم و با لپتاپ و کتاب و یه بطری آب میرم اون زیر انگار یهو دنیا برام امن میشه.
امروز از صبح برنامه ام این بود که برم زیر میز ولی خب مسئولیت های بزرگسالی اجازه نداد که خلوت کنم و ریست فکتوری بشم. دم غروب که تازه حسابی هم کلافه شدم چند روزی بود که یک پیج اینستاگرام زده بودم و بنظر خودم یک یوزر خیلی خوش خوان ومناسب برند شدن انتخاب کرده بودم و توش ریز ریز کارهایی میکردم ، یه ویدیویی عصری گذاشتم و داشت کم کم ویو میخورد که پیام اومد برای ایمیلم که بستیمش و طبق قوانین ما نبودی و Apeal و اینا
بعدشم که ویدیو بده و داکیومنت بده پاسپورت و فلان و فلان ... هیچی دیکه اون اکانت که پرید .
با ایمیل ها و فلانهای دیگه سعی کردم یوزرهای شبیهش رو بسازم ...اونها هم پرید
پذیرفتم فعلا این کار من نیست و برم کشک خودم رو بسابم بهتره.زیر میز رفتن که ممکن نبود و لپتاپ رو خاموش کردم و لباس خنکی پوشیدم و جعبه ها و بطری ها را ریختم توی یک کیسه و رفتم سر کوچه که بذارمشون کنار سطل زباله .هر بار هم این پیام بازرگانی تو ذهنم پخش میشه که زمان بچگی ها و خونه مامان خانم و کمد دیواری از تلویزیون پخش میشد" همشهری عزیز کاغذ رو دور نریز "راستی که قیمتیست کاغذ زباله نیست به قیمتیست نرسیده بودم که یک بنده خدایی گونی به دوش همه رو ازم گرفت و تازه نگاهم به آسمون افتاد و ماه نصفه ی نزدیک زمین.
دیدم دل و دماغ برگشتن به خونه رو ندارم راه افتادم قدم زنون دو سه تا کوچه رو رد کردم چشمم خورد به اون مغازه که تا 3-4 سال قبل لوازم تولد میفروخت الان شده لباس زیر زنونه فروشی یادم افتاد پارسال همین موقع ها که حسابی کلافه ترک کردن سیگار بودم گذرم به مغازه شون افتاده بود و از حرفهاشون فهمیده بودم که صاحب قبلی مغازه که وسایل تولد میفروخت فوت شده و حالا همسرش اونجا رو کرده لباس زیر فروشی . از همون موقع ها به خودم گفتم هر از گاهی ازشون خریدهایی کنم. رفتم تو مغازه و سلام علیک و دو تا لباس سورمه ای خریدم یه کمی هم با خانوم فروشنده شوخی کردم سر قیمتها و اونم پی شوخی رو گرفت و انگار غم از دل من رفت . امیدوارم از دل اونم رفته باشه .
برگشتم خونه و یه کم آشپزخونه رو سر و سامون دادم و ویدیویی که پریده بود رو توی اون کانال تو تلگرام گذاشتم که مثلا کار امروزم بیهوده نباشه.
بعد به مناسبت سالگرد امروز یه استوری کلوز فرند گذاشتم و لیست دوستام رو از 20 نفر به 14 نفر تبدیل کردم و یادم افتاد 6 نفر هستن که تصمیم گرفتیم دیگه نباشن و شاید جای خالی شون بعضی روزها درد داشته باشه ولی هم سفری باهاشون دردش بیشتره .
واسه ویدیو و اکانتت متاسفم فریبا جون :(
پاسخ دادنحذفمن بهتازگی تصمیمگرفتم کلوزفرندم آدمهایی باشن که حس میکنم قضاوتم نمیکنن. ممکنه لزوما صمیمی نباشم با بعضیهاشون. عجیبه برام ولی فکرکنم حس بهتریه!
ممنونم دزیرهجون. برای منم معنی صمیمیت دیگه عوض شده و فاصله گرفتن رو خوب یاد گرفتم احساس کنم کسی/محیطی اذیتم میکنه رها میکنه
پاسخ دادنحذفچیزی که قبلا نبودم.
امیدوارم سبکتر شده باشه حالت و متاسفم برای اون پیج اینستاگرام
پاسخ دادنحذفقربونت، آره ببین درکل خوبم .حال همه ما خوب است تو باور نکن
حذفعه وای... متاسف شدم برای اکانت. یعنی برای ویدیویی که ساخته بودی کل اکانتو بست؟ :((((
پاسخ دادنحذفواقعا نمیدونم برای چی شد واقعا، هیچکدوم مشکل کپی رایت یا چمیدونم فرم یا محتوا نداشتن. بعد ریپورت هم نمیشد، واقعا نفهمیدم. راه نمیدونم ایمیل و اینا هم نذاشت یهو بست
حذفبچه ی خواهر منم مثل تو گاهی می ره زیر میز ناهارخوری و ساعت ها همونجا می مونه. گفتم شاید برات جالب باشه بدونی آدمای دیگه ای هم توی ژانر زیر میز هستن.
پاسخ دادنحذفایجانم. پس میتونیم قبیله زیرمیزیها رو راه بندازیم
پاسخ دادنحذف