اول اینکه: کامنت هاتون خیلی کیف میده. وقتی میخونم. انگار یکی هولم میده به جلو برای نوشتن. دوم: کاملا با آیدا موافقم. موهامو پیش یه پسری که گی هستش رنگو لایت میکنم. که اتفاقا امروز پیشش بودم. حدود سی وشش هفت ساله ست. بسیار خوش قیافه، خوش استایل، خوش هیکل. پارتنرش هم اومد دیدنش . اونم خیلی خوب بود. سوم: اسم میم ممد ونون نازیلا.
یه روز سرد برفی مزخرف، داشتم میرفتم مدرسه دنبال بچه. ممد زنگ زد. کجایی در چه حالی؟ جوابشو دادم. گفت شب خونه ایین؟ گفتم آره چطور؟ گفت: من شب میام پیشتون. گفتم: اوکیه. گفت: شب میمونم صبح از اونجا میرم سرکار. شام هم من سوشی میگیرم. خیلی خوشحال شدم. سر راه رفتم اِس. اِی. کیو بقول بچه های مونترال همون ساقی خودمون. ساکی گرفتم. سرشب داشتم غذای بچه رو میدام که ممد اومد. دوسه مدل سوشی گرفته بود. یکم با بچه پی.اس بازی کردن. بچه بعدش خوابید. یکم از اینور واونور و حرف زدیم. رفتم سوشی بیارم که حرف بزنیم و شام بخوریم. گفت: بهت بگم امشب تا صبح بیداری. گفتم: چطور؟ گفت: خیلی زودتر میخواستم بیام باهات حرف بزنم. مدل زندگی اینجارو که میدونی. گفتم: آره، من عاشق گاسیپ هامونم تا صبح به یاد قدیم. گفت: نه، ایندفعه میخوام در مورد جریان خودم و اینکه چی شد اینجوری شد حرف بزنم. مستقیم نگاهش کردم و گفتم: اصلا به هیچکس ربطی نداره که تو چیکار کردی. در یخچال رو باز کردم. دستمو گرفت گفت: من به هیچکس کاری ندارم. خودم دلم میخواد همه چیو برات تعریف کنم. همونطوری که نگاش میکردم گفتم: ساکی گرفتم. نیشش باز شد. میز رو چیدیم. نشستیم به حرف زدن. از بچگیش شروع کرد. وقتی که اواخر دبستان بوده یکی از همکلاسیهاشو خیلی دوست داشته و همش باهم بودن. یه روز میبینه که نیومد دوستش. خانواده هم بهش نگفته بودن که دوستش از اون شهر رفته بودن کلا. یه مدت میگذره و براش عادی میشه تا اینکه همش چند روز یکبار تب میکرده به مدت طولانی. دکتر و دوا درمون میکردن خانواده ولی بیفایده بوده. یه شب خواب دوستش رو میبینه به مامانش میگه. (خانواده ممد بسیار فرهیخته بودن. باباش شاعر بود. مامانش استاد ادبیات فرانسه) مامانش میگه برای دوستت نامه بنویس. میفرسته به آدرس دوستش. بعد از اینکه جواب نامه میاد تب های شدید ممد قطع میشه. از اون به بعد هم تا چندسال نامه نگاری داشتن و بمرو زمان دیگه یادش میره. تا وقتی که میاد کانادا. اوایل وقتی میبینه این آزادی ها هست خوشش میاد. چند بار هم امتحان میکنه و با چند نفر تیک وتاک میزده. تا اینکه نازیلا میره ایران و با یه نفر آشنا میشه و در نهایت چند بار میخوابه باهاش. میبینه که چقدر خوبه و چقدر دوست داره. البته پنجاه درصد کار هم جامعه کانادا براش انجام داده بوده و بخاطر همین کانادارو خیلی دوست داره. وقتی نازیلا میاد در اوج لاو ترکوندن با اون پارتنرش بوده. تصمیم میگیره که به خودش و خواسته اش احترام بذاره و تا آخر راه رو بره. به نازیلا میگه شبی که نازیلا سکته میکنه تصمیم میگیره بیخیال بشه. بخاطر فشارهای خانواده نازیلا و حال جسمیش. ولی بعد از یه مدت دوباره تب میکرده. مامانش اتفاقا کانادا بوده اون موقع. میرن تراپی و مامانش داستان بچگیشو و تب ها رو میگه واینکه دوباره به اون حال برگشته. تراپی رو ادامه میده. بعد از یه مدت با نازیلا میره تراپی و در نهایت همه میپذیرن.
ساعت رو نگاه کردم گفتم: ممد صبح شد. ممنون که برام تعریف کردی. فکر کنم خیلی دلم میخواست بدونم بروی خودم نمیاوردم. بلند خندید. گفت: میدونستم. چون میشناسمت. گفتم: ولی یه سوال هنوز برام مونده، بپرسم؟ جدی شد وگفت: آره، حتما. گفتم: تو فاعلی یا مفعولی؟ اول از تعجب چشماش گرد شد، بعد بلند میخندید و دست میزد. خودمم میخندیدما، زدم بهش گفتم: چته، یواش تر. جواب نمیدی؟ خنده اش و که جمعو جور کرد . گفت: حدس بزن. با لبخند وراندازش کردم گفتم: نمیدونم.گفت: هردوش ولی منو انقدر دست کم نگیر.
پ.ن: یه قسمت کوچیک دیگه فقط مونده . :***
اگرم مفعول باشه که بنده خدا روش نمیشه بگه بس که شرم و تابو هست
پاسخ دادنحذفروم سیاه ولی من تا الان فکر میکردم هر دوش هستند همهی گیها. دوست گی نداشتم هیچ وقت که بپرسم ازش.
پاسخ دادنحذفعجب! پس یعنی از بچگی اینطور یوده حسش اما ناشناخته؟!
پاسخ دادنحذفچه جالبه وقتی یه دوست صمیمی داری که اینطوریه و میشه ازش بپرسی همه چیز رو :)
کاش اگه در مورد چگونگی پذیرش نازیلا هم می دونی برامون بگی در ادامه
پاسخ دادنحذفبوس
گلمک من ممکنه یه سال دیگه ازت آپدیت بخوام، لطفا رابطه ت رو باهاشون حفظ کن
پاسخ دادنحذفای خداا اونجا که تب میکرده و دقیقا همون علامت تب دوباره تکرار میشه ، روان ادم چیه! راستش من برای ممد خوشحالم و دوسش هم دارم .. اما از اینکه برای ممد خوشحالم برای نازیلا دچار عذاب وجدان میشم .. چه گیری کردیم این وسط:)))
پاسخ دادنحذفچقدددر کار خوب یکردی اسم گذاشتی، من همش جنسیت حروفو قاطی میکردم:>
پاسخ دادنحذفخیلی هیجانانگیز نوشتی و همچنان با چیپس منتظر قسمت بعدم*.*
مثل اینکه نباید بپرسی این فاعل و مفعول رو و دوست ندارن.
پاسخ دادنحذفولی یه چیز در مورد جامعهی کانادا بگم، اینکه بچههای دوستام از بچگی اونجا به دنیا اومدن و مدرسه میرن و این چیزی که میگن خیلی کانادا به این سمت هول میده. انگاری یه جور تبلیغ هم هست در مدارس تا فقط آگاهی. حالا چراشو نمیدونم
واااای خیلی خوووب تعریف میکنی :))) نوشتهات لحن و صدا داره. بقول نوا واقعا چیه آدمیزاد فکر کن!!! همون علامت بچگی. اینکه با خودش رو راست بوده و حسش و نداده زیر فرش عالیه
پاسخ دادنحذف