▼

۰۸ مهر ۱۴۰۵

باقی دیشب و یکم از امروز

دیروز از پیش عاطف برگشتم دلم رشته پلو خواست. شب‌ها شام نمی‌خورم اما اگر غذاهای مامان‌پزِ تو فریز تموم شده باشه، برای نهارِ فردا سرکارم یه چیزی درست می‌کنم. عاطف دیروز وقتی داشت لبه پارچه رو سر دوز می‌کرد، اینقدر با اشتهاء از رشته‌ پلو حرف می‌زد، تصمیم گرفتم رسیدم خونه درستش کنم. چند بار قبلی به اشتباه رشته‌ها رو همزمان با برنج ریخته بودمشون تو آب. برای همین اثری از رشته به‌جز لکه‌های کرم و قهوه‌ای روشن، دیده نمی‌شد. اینبار طبق دستور پخت مامان وقتی آب برنج داشت خشک می‌شد رشته رو ریختم توش و یه همی زدم. پلو رو حتی برای مهمونی هم کته درست می‌کنم. خوشبختانه خوب از آب در اومد. چند تا قاشق ازش خورم. ظرف غذای سرکارم رو آوردم از رشته پلو و یه تیکه فیله مرغ پری‌شبی رو، توش ربختم. دیشب به نسبت دیر خوابیدم، صدای تو خیابون و استرس جنگ به مغزم اجازه خاموش شدن نمی‌داد. 

صبح که اینجا رو چک کردم متوجه شدم تارگت خورده شده. خیلی ذوق کردم. وقتی کارنامه رو دیدم یکم رفتم تو هم. حس کاسپر بودن بهم دست داد. یاد آیدا افتادم که گفته بود ببینیم چراغ رو کجای روایت‌مون انداختیم. وقتی هنوز اونقدر شخصی ننوشتم یا کاراکتری نساختم خب کاسپر بودن طبیعیه. من از اینجا نوشتن حس خوبی می‌گیرم و باهاش خوشحالم. خیلی وقت‌ها از بچه‌های اینجا انگیزه گرفتم و تشویق شدم به ادامه دادن و دارم رشد می‌کنم. اینها برام قشنگه و بنظرم همین کنار هم بودنمون ارزشمنده. 

آیدا و بچه‌ها ممنونم ازتون 🫂 

۶ نظر: