۰۷ مرداد ۱۴۰۵

روز چهاردهم از چ.د

  دختر رو از کلاس برداشتم برمیگردیم خونه. ترافیک وحشتناکه. سر دزاشیب یه آقایی ایستاده با یه مقوای بزرگ تو دستش. با دوتا ماسک صورتش رو پوشونده فقط چشمهاش معلومه. میرسیم نزدیک. رو پلاکارد با خط خوش و بزرگ نوشته: یه خانواده ۶ نفره هستیم و مستاجریم. پول ودیعه خونه نداریم. زیرش یه شماره کارت نوشته. تو ترافیک آروم اروم‌از جلوش رد میشیم.دلم میخواد یه عالمه پول داشتم. خیلی زیاد. اینقدر که میشد پول پیش یه عالمه خونه رو برای کسایی که جا ندارند بدم. اینقدر که براشون گوشت بخرم مرغ بخرم برنج بخرم میوه بخرم. برای بچه ها اسباب بازی بخرم. دلم میخواد اینقدر پول داشتم که میتونستم کمک کنم ادمها شب بی دغدغه سر بگذارند رو بالش و بخوابند. اصلن دلم میخواست چراغ جادو داشتم. مدتیه دیگه میدونم باید از چراغ جادو چی بخوام.

نزدیک خونه جلوی سوپر محله یه کاغذ چسبوندن به دیوار: فرمانیه ۳۶۰ متر چهار خوابه خوش نقشه به قیمت رسیده

کاش چراغ جادو داشتم...

۴ نظر:

  1. چراغ جادو، مداد جادو و ... انگار نجات ما اگر شدنی باشه به مدد جادوست و بس ...

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه بجز حادو که اونم نیست😔

      حذف
    2. کاش زورمون می‌رسید و جادویی هم بود 😔

      حذف