امروز غذای دیروز آیدا را درست کردم. آن بادمجان و گوجه و سیر گریل شده با روغن زیتون و پودر ریحان ولی بجای بوراتا پارمسان ریختم. اینقدر خوشمزه نوشته بود که مقاومت و صبر جایز نبود. صبح سریع رفتم بادمجان خریدم.
خواهرم دو روز و نیم اینجا بود. بسی غم خورد، اشک ریخت، شکایت کرد،برای راه حل های پیشنهادی من بهانه اورد، غر زد و دیشب هم گفت درباره ی من بنویس شاید کسی نظری بگوید که به کارم بیاید.
خواهرک من چهار سال از من کوچکتر است ، تجربه ی ازدواج ندارد، فرزندی هم ندارد. همیشه عاشق بچه و خانواده داشتن بوده ولی پیش نیامده، شرایط جور نشده ، خودش هم عاشق کسی نشده و حالا از سرنوشتش شاکیست. تنهایی در غربت بهش فشار می آورد. هر چه دیت میرود به جایی نمیرسد، یا خودش خوشش نمی آید، یا طرف ادامه نمیدهد. هر ترفندی بگی زده ام که حالش بهتر شود معیارهایش را واقع گرا تر کند خودش را سرگرم موضوع های دیگری کند یا انچه که هست را بپذیرد و بیشتر به نکات مثبت زندگی اش توجه کند، چرا که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
در میان صحبت ها گفت چرا هر کسی را میبینم عشق و عاشقی میکند بجز من. گفتم هیچ کس آن طوری که تو فکر میکنی روابط رویایی ندارد هیچ کسی پرفکت نیست و آدمها همش دارند با هم کمپرومایز میکنند. این کسی که تو میخواهی را حتی اگر به خدا سفارش بدیم بسازد هم باز یک جای کارش از نظر تو میلنگد. خیلی چیزهای دیگر هم گفتم. دوستم هم از نروژ زنگ زد بهش گفتم از تجربیات دیت های موفق غیرپرفکتش و کوتاه آمدن هایش برایش گفت. سعی کردم بهش ایده بدهم که خودش را لول آپ کند و زاویه نگاهش را تغییر دهد و طور دیگری به دیت و پارتنر و تنهایی نگاه کند. بعد هم گشتم چند تا پست خوب از وبلاگ ایدا درمورد روابط پیدا کردم خواند در موردشان فکر کرد و صحبت کردیم
وبلاگ آیدا گنجینه ای از اصول و قواعد روابط انسانی هوشمند و معنا دار است.
غذاهای آیدا هم منبع الهام و هوس برای طرفداران سر سپرده است.
آیدا، ای بانوی وبلاگ ، ای کلامت هدایت کننده ی گم شدگان ، سرت سلامت باد و تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
من مدتی طولانی مثل خواهر تو بودم، تو ایران تنها زندگی میکردم در شهری دور از خانواده و همه در حال دیت و ازدواج و عاشقی بودن. حالا هزارساله که گذشته از اون موقع، و سالهاست متاهلم، و فکر میکنم من با روحیاتم و معیارهام و سختگیریهام اصلا مال رابطه و ازدواج نبودم، کافی بود یاد میگرفتم از همه کارهای جالبی که بلد بودم و دوست داشتم لذت ببرم، و گند نزنم به نعمت تنهاییم.
پاسخ دادنحذفکه خوب گند زدم و شد و حالا این حالی که خیلی هم خوش نیست حتی خودم رو هم توجیه نمیکنه برای بیرون زدن ازش. عذر موجه ندارم.
من هم شبیه خواهر نیلی هستم، اما در رابطه و در آستانه ازدواج. فکر نمیکنم ازدواج برای من نیست. ولی فکر میکنم خیلی ایدهآلگرام و باید جای ایراد گرفتن از اون چیزایی که پرفکت نیستن، از گوداینافها لذت ببرم. خیلی موفق نبودم البته و الان با خوندن کامنتت ترسیدم که نکنه منم همین حس رو داشته باشم بعد از ازدواج! :/
حذفای بابا. این قرار نبود شما رو بترسونه، قرار بود به خواهر نیلی بگه که بابا لذت ببر از اینکه خودت برای همه چی تصمیم میگیری و میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی و مجبور نیستی هی کامپرومایز کنی. شما همون ایدهآلگراییت رو کم کنی حله. البته ما مشاوره ازدواج که رفتیم خانم مشاور به من نگفت ایدهال گراییتو کم کن، به همسر محترم گفت کارت سخته، خیلی باید تلاش کنی راضی نگهش داری، و خوب ایشون خیلی انسان تلاشگری نیست🤣
حذفامیدوارم که هر دو تون زندگی مشترکتون موفق و پر از لحظه های شیرین باشه. امیدوارم خواهر منم یارشوپیدا کنه . فعلا که بدجور گره افتاده
حذفنیلی جونم خواهر منم از من سه سال کوچکتره و تو همین وضعه و فقط تراپیستش تونست بهش کمک کنه نه حرفهای من و دوستاش!
پاسخ دادنحذفمن به شدت نگران تنهایی و احساسشم که چهقدر دوست داره یک آدم امن کنارش داشته باشه و نمیشه به طور عجیبی! البته الان بیشتر خودش رو پیدا کرده و دیگه مثل چند وقت پیش نیست حالش خداروشکر :)
کاش شماره تراپیستشو بدی شاید به خواهرم بتونه کمک کنه
حذفمنم یه دوران سیاهی خیلی دلم دوسپسر میخواست و اصلا از هیچکی خوشم نمیومد؛ تو دو ماه 40 - 50 تا اینا دیت رفتم ولی هیچکدوم به دیت دوم نرسید :))) هیچ کریتریای خاصیم نداشتما نه تحصیلات نه قیافه نه قد نه کار نه ماشین، همین که بگم مثلا در این یک ساعت از معاشرت با شما لذت بردهام، کافی بود برام ولی حتی همونم لذت نبردم. بعد دیگه رها کردم از زندگی لذت ببرم. تو تولد یکی از دوستام با همسرم آشنا شدم که کلا اصلا هیچیمون به هم نمیخورد و نمیخوره، ولی سلسلهی دو ساعت معاشرتها لذتبخش بودن ادامه دار شد :دی
پاسخ دادنحذفمنم میگم شرط و شروط نباید بذاریم وفقط جاری باشیم . البته دو ماه زمان کمیه برای پیدا نکردن یار و زیاد نا امید نشدی :))
حذفآخ یادم رفت بگم بادمجون پادشاه آشپزخونس :پی
پاسخ دادنحذفچجوری میشه یه گیاه اینقد خوشمزه باشه . بقول مامانم قدرت خدا :))
حذفدفعهیبعد بوراتا نداشتی یه موزارلای بزرگ رو با دیت تیکه تیکه بکَن بچین روش تا داغه.
پاسخ دادنحذفهی وااای باز دلم خواست . یه بادمجون توی یخچال دارم پیش بسویش
حذف