۰۷ مرداد ۱۴۰۵

اپیزود پنجاه و سه

 با ف حرف میزدم امروز توی گوگل‌میت. از همه‌چی. از جلسه‌های دیروز پریروزش، از سگش که دیشب تا برقا رفته، جیش کرده رو فرش. از کاردستی دیروز من و برنامه‌ی برق رفتن امروز که باعث شد به خانم کمک تمیزکاری بگم نیاد و بعدش برق نرفت.

پرسیدم ازش به نظرت چقد طول میکشه این ماجرا؟ مثل افغانستان و عراق طولانی میشه؟ می‌گفت نه. ایران هابه. تنگه باید زودتر تکلیفش معلوم شه و این‌طوری نمی‌تونه طولانی بمونه و اینا.

گفتم گه تو زندگی آخه. چرا ما باید الان، اینجا باشیم؟ با خنده میگه خوبه دیگه این‌همه هیجان و اتفاقات رنگ وارنگ خاورمیانه. گفتم کاش تو سوییس به دنیا اومده بودم بی‌هیچ هیجانی. می‌خنده و میگه میدونی آمار افسردگیش چقده؟ گفتم نیست که من خوبم و افسرده نیستم و قرص نمی‌خورم براش.

میگه برو خداروشکر کن که افسردگیت با قرص درست شده. خیلیا با شیره و تریاک هم حالشون به جا نیست و قهقهه میزنه.

مزخرف داره میگه و من عاشق خندیدنشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر